تبليغاتX
یهود شناسی

یهود شناسی

وبلاگ من | پست الكترونيك | آرشیو مطالب | طراح قالب


پیام مدیریت

به نام خدای محمد (ص).این وبلاگ میکوشد تا اثر گذاری صهیونیسم و کسانی که دارای همین تفکر هستند را در زمینه های مختلف اعم از سیاست سینما و ... در این عصر و اعصار گذشته بررسی نماید .با آرزوی ظهور حضرتش.


تصاویر تصادفی زیبا


جستجوگر


در سایت ما
در سایت های دیگر


لينکدوني

یهود شناخت
سحاب
من یک یهودی ام

آمار و امکانات


Google Pagerank

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً



بررسي اعتقاد به مصلح در کتاب زبور حضرت داوود




 

 

قران کريم تعبيري را در سوره انبياء آيه 105 اززبورنقل مي کند که در زبور فعلي عيناً موجود است.قرآن کريم مي فرمايد:علاوه بر ذکر(تورات)درزبور نيز نوشتيم که بندگان صالح من وارث زمين خواهند شد.
و اينک گوشه هايي از متن زبور:
در مزمور27 آمده است"اي خدا، احکام خود را به ملک زاده عطا فرما تا آنکه قوم تورا به عدالت و فقراي تورا به انصاف حکم نمايد.به قوم کوهها سلامت و کويرها عدالت برساند.فقيران تورا حکم نمايد و ظالم را بشکند...در روزهايش صديقان شکوفه خواهند نمود...بلکه تمامي ملوک به او کرنش خواهند نمود و تمامي امم او را بندگي خواهند کرد زيراکه قفير را وقتي فرياد مي کند و مسکيني که نصرت کننده ندارد .خلاصي خواهد داد."


بررسي اعتقاد به ظهور مصلح در آخرالزمان در آيين زرتشت
زرتشت جزء پيامبران الهي داراي کتاب مي باشد و دين او دين غالب ايرانيان تا قبل ازظهور اسلام بوده است.در اين مذهب مسئله آخرالزمان .مطرح شده و چنين توصيف شده:وقتي "سوشيانت"يا موعود ظهور کند، آخرالزمان آغاز مي شود
موعود همان سوشيانس که در فارسي سوشيانت و گاه به صورت جمع "سوشيانسها"آمده است.نجات بخشي که اهورامزدا به مردمان نيک وعده داده است، وظيفه اش پاييدن و نگهباني جهان راستي است، جهاني که اندکي پيبش از رستاخيز آراسته خواهد شد و درآن راستگو بر دروغگو چيره خواهد شد، جهاني که در آن حق غالب است و باطل و دروغ مغلوب.از اين جهت سوشيانس ناميده خواهد شد زيراکه سراسر .جهان مادي را سود خواهد بخشيد
سوشيانس به معني سودمند است و در گاتها به معناي رهاننده يا نجات دهنده ذکر شده است.در اوستا موعود آخرالزمان "استوت ارت"هم
.ناميده شده است
،در دين زرتشت موعودها سه تن بوده اند که مهمترين آنان آخرين ايشان است و او "سوشيانت پيروزگر"خوانده شده است و اين سوشيانت همان موعود است ،چنانکه گفته اند:"سوشيانت مَزديَنشان ،به منزله کَريشناي بَرَهمان ،بوداي پنجم بودائيان ،فارقليط عيسويان و مهدي مسلمانان ."است. در هر روزگاري و در ميان هر قومي و امتي و در هر سرزميني و به زبان هر پيامبري يا حکيم يا بزرگي ،که سخن از "موعود"رفته است .به تعبيرها و اصطلاحها و نامهاي متعارف در ميان همان قوم و مردم بوده است و منظور از همه ان تعبيرها و اشارتها و نامها ،سرانجام موعودآخرالزمان است و آن موعود مهدي است،مهدي موعود .
در کتابهاي زرتشتيان در اين زمينه مطالب بسياري آمده است.از جمله در:
کتاب اوستا
کتاب زند
کتاب جاماسب نامه
کتاب داتستان دينيک
کتاب زراتشت نامه
نويدهاي مربوط به موعود آخرالزمان در متن اوستا موجود است و در ميان منابع زرتشتي در کتاب هفتم اينکرد بيش از همه از ظهور سوشيانت بحث شده است :
"چاره و درمان جميع دردهاورنجها با اوست،رنج وبيماري وظلم وبي ديني وفساد را ريشه کن سازد.مردمان ناپاک را نابود سازدوهمه آنها رابراندازد."
درکتاب جاماسب نامه درصفحه 121 آمده است:
"گشتاسب پادشاه وقت مي پرسد وقتي "سوشيانس"ظهور کرد چگونه فرمانروايي و دادستاني ميکند و چگونه اداره خواهد شد و چه آييني دارد؟جاماسب در پاسخ ميگويد"سوشيانت(نجات دهنده بزرگ)دين را به جهان رواج دهد مردم جهان را همفکر و همگفتارو هم کردار سازد ".
و باز در همين کتاب شاگرد زرتشت مي گويد:
"مردي بيرون آيد اززمين تازيان از فرزندان هاشم، مردي بزرگ سروبزرگ تن و بزرگ ساق، و به دين جد خويش بود و زمين را پر داد کند.و باز در کتاب جاماسب نامه جاماسب از قول استادش زرتشت خبر مي دهد :پيش از ظهور سوشيانس پيمان شکني و دروغ و بي ديني در جهان رواج مي يابد و
مردم از خدا دوري جسته، ظلم و فساد و فورمايگي آشکار مي گردد.همين ها نيز اوضاع جهان را دگرگون ساخته زمينه را براي ظهور نجات دهنده مساعد مي گرداند.وقايعي که مصادف با ظهور مي شود عبارتست از علامات شگفت انگيزي که در آسمان پديد مي آيد و دال برآمدن شهر ايزد ميباشد و فرشتگان از شرق و غرب به فرمان او فرستاده مي شود و به همه دنيا پيام مي فرستد اما اشخاص شرور او را انکار مي کنند و کاذب ميشمارند .و نگهبانان پيروزگر آسمانها و زمينها در برابر او سر فرود مي آورند در کتاب زند در اين باره آمده است:"لشگراهريمنان با ايزديان دائم در روي خاکدان محاربه و کشمکش دارند و غالباً پيروزي با اهريمنان باشد....آنگاه پيروزي بزرگ از طرف ايزدان مي شود و اهريمنان را منقرض مي سازند و تمام اقتدار اهريمنان در زمين است و در .آسمان راه ندارند و بعد از پيروزي ايزدان و برانداختن تبار اهريمنان ،عالم کيهان،به سعادت اصلي خود رسيده، بني آدم برتخت نيکبختي خواهند نشست."


بررسي اعتقاد به مصلح آخرالزمان در آئين يهود و کتاب تورات
پيامبر دين يهود يا بني اسرائيل حضرت موسي (ع) مي باشد.يهود يکي ازسه دين بزرگ توحيدي جهان است.کتاب مقدس يهوديان تورات وهربخش آن به نام "سِفَر"،و هر سفر به چند باب و آياتي چند تقسيم شده است و تفسيري که علماي يهود بر آن نوشته اند"تلمود"نام دارد.حضرت موسي (ع)در1200 سال پيش از ميلاد قيام نمود.اسم خاص خداوند دراين دين"يَهُوَه"مي باشد.حضرت موسي(ع)در قرآن چهره بسيار روشني دارد و چندين بار داستان او(تولد،کودکي،پرورش نزد فرعون،قيام و رهبري و مشکلات)يادآوري شده است.نام آن حضرت در قرآن 136 بار آمده است.درقرآن کريم سوره اي به نام بني اسرائيل آمده و در آن از فرازونشيبها و از فسادها و گرفتاريهاي بني اسرائيل و سرکوبي آنان به وسيله ابرقدرتها به طور کلي ياد شده است که تطبيق آن موارد روشن،دچار مشکل تاريخي مي باشد.به هر حال اين آيات نشان دهنده اين است که اين قوم بارها با لطف خداوند ياري شدند،اما سرکشي نموده و دچار ذلت شده اند.در قرآن کريم سپس از يک سنت حاکم بر تاريخ ياد مي شود:"اگر بدي کنيد،پاداش بد نصيب شما مي شود".اين رمز سقوط و صعود امتها و تمدنها است.قوم يهود بعد از تفرقه بين خويش،زمينه سلطه روميان بر خود را فراهم مي کنند و اين ملت مغلوب و شکست خورده را به اميد پيدايش نجات دهنده غيبي انواع . شدايد و مظالم قوم غالب را تحمل مي کردند، و اعتقاد حازم داشتند که خداوند قوم برگزيده خود را چنين خوارو زار نخواهد گذاشت.
در آثار ديني يهود و اسفار تورات و ديگر کتابهاي انبياي آنان همواره،به موعود اشاره شده است که به پاره اي از اين کتابها اشاره خواهيم کرد.اگر به مطالب کتاب"نَبُوئِت هَيِلد"(وحي کودکي)استناد کنيم،به مطالب بسياري،درباره ظهور پيامبراکرم و به قسمتهايي از تاريخ و احوال پيامبرو حوادث مربوط به بعثت وپاره اي ازعلائم آخرالزمان و رجعت واشاراتي به شخصيت حضرت حجت بن الحسن المهدي(ع)و حتي اشاراتي درباره واقعه عاشورا دست خواهيم يافت.به هر حال چون يهوديان به حضرت مسيح ايمان نياوردند، به طبع موعود آنان هنوز ظهور :نکرده است.اگر در مجموع آنچه
درآثارمقدس يهودي آمده است تأمل شود،چهره سه موعود،در آنها ترسيم مي شود:
حضرت مسيح
حضرت محمد
حضرت مهدي

با اين حساب،انتظار در يهوديت،کيفيتي ويژه ميابد و چون اين قوم،نه به حضرت مسيح و نه بر حضرت محمد به هيچ کدام نگرويدند، بايد در برابر مسئله موعود و انتظار، بسيارحساس و نگران باشند و بايد از اين همه اشارات و بشارات که در کتابها و آيات خودشان آمده است به سادگي و غفلت نگذرند.آنان بايد از ديگر منتظران ، منتظرتر باشند و بيشتر به انتظار و آمادگي براي ظهور فکر کنند و از اين همه ظلم و خيانت و تجاوز وانسان کشي دشت بردارند و از عواقب ظلم و ستم بترسند.آنان دو موعود خود، مسيح و محمد،را نپذرفتند، ليکن از دست موعود سوم رها نخواهند گشت. اين است که در روايات آمده است که جماعتي از يهوديان کرد "دجال"را مي گيرند و با ظهور مهدي و فرود آمدن عيسي و کشته شدن دجال، آنان نيز قتل عام مي شوند و دامنه تاريخ و دامن بشريت از وجود آن جماعت پاک مي گردد
اينک نام چند کتاب از کتابهاي يهوديت و عهدعتيق که در آنها سخناني درباره موعود است :
کتاب دانيال پيامبر
کتاب حجّي(حکا)ي پيامبر
کتاب صفنياي پيامبر
کتاب اشعياي پيامبر

صحيفه"دانيال نبي"که مشتمل است بر ياد ايّام گذشته و تاريخ باستاني و از دوره اسارت بابلي سخن مي گويد:" بشارت مي دهد که دنياي پر از .آفت و شر،به پايان خواهد رسيد."
دورنماي از اين جهان نوين و ظهور مسيحا چنان که در آثار دانيال نبي و ديگر نويسندگان همفکر او مسطور است،عبارت است از ميان اين معنا که در آخرالزمان،حق تعالي جهان را دگرگون خواهد فرمود و صالحان و ابرار از ظالمان و اشرار جدا خواهند شد و اين روزگار پر از ظلم و .جور به پايان خواهد رسيد.هر چند اين پيروزي در آثار يهود به رهبري مسيح با القابي مانند " فرزند منتخب داود"انجام مي شود.
بدين ترتيب انديشه ساده مسيحا از جنگاوري که قوم را در برابر بيگانه حفظ خواهد کرد،تحول يافت و به انتظار قيام پادشاهي بزرگ و شکوهمند از خاندان داود مبدل گشت و به فرمان الهي و با دميده شدن روح خدا در او حکومت شايسته اي را بر تپّه صهيون بر پا خواهد کرد.آن سرزمين در همه جهان نمونه خواهد شد و ملتها براي آموختن راههاي الهي به آنجا رهسپار خواهند شد.
در کتاب دانيال نبي مي خوانيم که خداوند خطاب به حضرت دانيال مي فرمايد:" و در زمان ميکائيل،امير عظيمي که براي پسران قوم تو "ایستاده" (قائم)است،خواهد برخاست و چنان زمان ننگي خواهد شد که از حَيني که امتي به وجود آمده است تا امروز نبوده و در آن زمان هريک از قوم تو که در دفتر مکتوب يافت شود رستگار خواهد شد و بسياري از آنان که در خاک زمين خوابيده اند بيدار خواهند شد.آنانکه بسياري را به راه عدالت رهبري مي نمايند مانند ستارگان خواهند بود تا ابدالاباد.اما تو اي دانيال!کلام را مخفي دار و کتاب را تا آن زمان مُهر کن.بسياري ".به سرعت ترددّ خواهند نمود...خوشا به حال آنانکه انتظار کشند."
در باب7 کتاب دانيال نبي نيز آمده است:" پسر انسان با ابرهاي آسمان آمد و سلطنت و جلال و ملکوت به او داده شد تا جميع قومها و امتها و همه او را خدمت نمايند."
از کتاب اشعياي نبي باب دوم بندهاي 2-4 نقل شده:
"و در ايام آخر واقع خواهد شد...داوري ميان امتها به سوي آن روان خواهند شد. او امتها را داوري خواهد نمود.قومهاي بسياري را تنبيه خواهد نمود. امتي بر امتي شمشير نخواهد کشيد و بارديگر جنگ را نخواهند آموخت ."
در تمامي کوه مقدس من،ضرر و فسادي نخواهند کرد،زيرا :که جهان از معرفت خداون پر خواهد شد."
موارد ديگري نيز از کتاب اشعياي نبي در کتاب"مهدي از ديدگاه ديگران"آمده است که عبارتند از:
"بلکه مسکينان را به عدالت داوري خواهد کرد به جهت مظلومان زمين به راستي حکم خواهد نمود...کمربند کمرش عدالت خواهد بود و کمربند ميانش امانت."(اشعياي نبي-باب 11 بندهاي4و6)
"طفل شيرخواره بر سوراخ مار بازي خواهد کرد و طفل از شير بازداشته شده دست خود را بر خانه افعي خواهد گذاشت.آنگاه انصاف در بيابان ساکن خواهدشد و عدالت در بوستان مقيم خواهد گرديد و عمل عدالت ،سلامتي و نتيجه عدالت ،آرامي و اطمينان خواهدبود تا قوم من در مسکن سلامتي و در ساکن مطمئن و در منزلهاي آرامي ساکن خواهند شد."(اشعياي نبي-باب11 بندهاي 8و9)
درسِفَرپيدايش شماره 10و42 تورات آمده که:"عصاي قدرت وسلطنت يهود دور نخواهد شد و نه فرمانروايي ازميان پاهاي دي تا(شيلو)بيايد و او را اطاعت امتها خواهد بود ."(شيلو،کسي که داراي حق است و صلح و سلامتي مي آورد)
و در کتاب حيقوق نبي آمده است که: "اگر چه تأخير نمايد برايش منتظر باش زيرا که البته خواهد آمد و درنگ نخواهد نمود،بلکه امتها را نزد خود جمع مي کند و تمامي قومها را براي خويش فراهم مي آورد."
در کتاب صفنياي نبي فصل 3در آيه هاي6تا9 آمده است:"به منظور گردآوردن طوايف بشر بر يک دين حق،سلاطين دُوَل مختلفه را نابود کنم. آنوقت برگردانيم به قومها لب پاکيزه براي خواندن همه به نام خداي و عبادت کردن ايشان به يک روش ."
و هچمنين در کتاب زکرياي نبي نقل شده است:"اينک روز خداوند مي آيد و غنيمت تو در ميانت تقسيم خواهد شد و جميع امتها را به ضدّاورشليم براي جنگ جمع خواهم کرد و شهر را خواهند گرفت و خانه ها راتاراج خواهند نمود و آن يک روز معروف خداوند خواهد بود."يَهُوَه"بر تمامي زمين پادشاه خواهد بود.
در اينجا قسمتی ازبشارتهاي مذکوررا که در آثار مقدس يهود آمده بود را بيان کرديم.از اين اشارتها بعضي تحقق پيدا کرده و پاره اي تحقق خواهد يافت. ولي آنها حق را نپذيرفتند، نه اززبان مسيح و نه اززبان محمد. با اينکه بشارت آمدن اين دو پيامبر بزرگ، در کتابهاي خود يهود آمده است،اما از زمان شمشير مهدي (ع)خواهند پذيرفت .در هر حال، چه يهود حقپوش بپذيرد و چه نپذيرد، پس از حضرت موسي،حضرت عيسي آمد و او دين موسي را نسخ کرد و اکنون يهود دين نسخ شده و باطله است وپس از حضرت عيسي پيامبر اکرم(ص)ظهور کردو دين مسيح را نسخ کرد.دين مسيح منسوخ و شريعت باطله است و از هنگام طلوع اسلام،تاکنون و تا دامنه قيامت،تنها دين آسماني موجود در روي زمين ديني که مبتني بروحي و پيامبري است،دين مقدس اسلام است.و کتاب خدا در ميان خلق همواره قرآن است و موعود،اکنون مهدي است و بشارتها واشارتهايي که از پيامبران و ديگر بزرگان سلف رسيده است،در حق مهدي (ع) صادق است و به ظهور او ناظر است،واوست مصداق واقعي .آنها همه بررسي اعتقاد به مصلح آخرالزمان در آيين مسيحيت حضرت عيسي(ع)با تولدي معجزه آسا بدون پدر،از مادر باکره خويش حضرت مريم پا به جهان گذارد.محل تولد "بيت اللحم"است و در منطقه جليل از شهر "ناصريه"پرورش يافت. با انکه مسيحيت مثل ساير اديان زنده جهان از آسيا نشأت گرفت، اما از جهت
باز در همين کتاب آمده است: " مسکينان را به عدالت داوري خواهد کرد...گرگ با بره سکونت خواهد کرد، پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد...و
گسترش تاريخي و دايره نفوذ،اين دين به طور عمده،در مغرب زمين شيوع يافت.نام کتاب مقدس مسيحيان،"انجيل"مي باشد که توسط چهار نفر جمع آوري شده و :به نام نويسندگان آن مشهور گشته است.
انجيل کنوني ،مشتمل بر چهار انجيل مي باشد که عبارتنداز :
انجيل متي
انجيل لوقا
انجيل مرقس
انجيل يوحنا

البته انجيل ديگري نيزتحت عنوان "برنابا" وجود دارد که کمت راز اناجيل ديگر در دسترس مي باشد . حضرت مسيح چنانکه قرآن کريم مي فرمايد، به همراهي حواريون خويش به تبليغ مي پردازد . پيام وي به آساني مورد توجه مردم قرار گرفته و گروه گروه به وي مي پيوندند
بنا به تصريح قرآن،عيسي مسيح معجزاتي را همانند پيامبران گذشته به مردم ارائه نموده و به همين جهت به زودي پيروان چشم گيري مي يابد
از سويي ديگر رهبران کارکسته يهود، به او به عنوان يک انقلابي نگريسته و تعليماتش را خطرناک توصيف مي کنند،و چون فعاليت هاي وي را منافي اقتدار خويش مي بينند،ازدشمنان سرسخت او شده و سرانجام دادگاه عالي يهود او را به مرگ محکوم مي نمايد.از ديدگاه مسيحيان،حضرت مسيح به صليب کشيده شده وبه شهادت مي رسد،اما قرآن کريم چنين امري را نمي پذيرد وبا بيان"او به نزد خدا عروج نموده"از خاتمه ماجراي
مسيح روي زمين ياد مي کند.درباره موعود آخرالزمان در کتابهاي مقدس اين آيين نيز بشارتهاي بيشترو روشن تري آمده است و علت آن يکي .اين است که زمان در مقياس کلي، به ظهور حضرت مهدي نزديکتر شده و علت ديگر تحريف کمتري است که در اين آثار پديد آمده است
البته براي ظهور حضرت مهدي تاريخ مشخصي در بشارت انجيل نمي يابيم و از اين جهت شباهت دقيقي با اعتقاد اسلامي درباره زمان ظهور وجود دارد، در انجيل آمده است:"اما آن روز و آن ساعت را نمي داند کسي از بشرو فرشتگان آسمان،مگر پدر"اين انتظار در دين مسيح و مسيحيان عصر حاضر هنوز زنده است.در مصاحبه با يکي از رهبران مسيحي ايران از او سوال شده:"آيا شما ارامنه و مسيحيان منتظر شخص يا شخصيتي هستيد که بيايد و تغييراتي در اجتماع بشري به وجود آورد؟"پاسخ:"دين ما نيز مثل اکثر اديان ديگر که به آمدن فردي اعتقاد دارند،ظهور مجدد حضرت عيسي اعتقاد دارند."همه مسيحيان هم به اين معتقدند چون خود حضرت مسيح اعلام کرده اند و در انجيل هم آمده است که حضرت عيسي فرموده:"من اکنون مي روم و باز خواهم گشت."حتي کليساي ما يکي از يکشنبه هاي عيد خود را "يکشنبه .بازگشت"ناميده است
در مورد موعود آخرالزمان بيشتر نويدهاي انجيل به تعبير"پسر انسان"است که اين تعبير بيش از80بار در انجيل و ملحقات آن تکرار شده که
فقط 30 مورد آن با حضرت عيسي قابل تطبيق است و 50 مورد ديگرآن از نجات دهنده اي سخن مي گويد که در آخرالزمان ظهور خواهد کرد و :عيسي نيز با او خواهد آمدو او را جلال خواهد داد.و اينک قسمتهايي از متن انجيل
:انجيل متي-باب 25-آيه31تا34
و چون فرزند انسان درجلال خود خواهد آمد با جميع ملائکه مقدسه بر کسي خود قرار خواهد گرفت.همگي قبايل نزد وي جمع خواهند گشت
واو آنها را از يکديگر جدا خواهد نمود،چنانکه شباني ميشها را از بزها جدا نمايد.پس ميشها را بر راست و بزها را برچپ خود ايستاده خواهد نمود.آنگاه ملک با اصحاب دست راست خواهد گفت:اي برکت يافتگان خدا بياييد و آن مملکت را که از ابتداي عالم براي شما مهيا شده بود .تصرف کنيد

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 توسط محسـن | لينك ثابت |

مسيح يهودى و فرجام جهان

(مسيحيت سياسى و اصول‏گرا در امريكا)
رضا هلال
مترجم: قبس زعفرانى

 

 اشاره: آنچه در پى خواهد آمد مقدمه كتاب المسيح اليهودى و نهايةالعالم اثر نويسنده و محقق ارجمند مصرى آقاى رضا هلال است كه به دليل مطالب ارزشمند و محققانه‏اى كه در اين كتاب در زمينه مسيحيت صهيونيستى مطرح شده، ترجمه و براى نخستين بار براى استفاده خوانندگان عزيز موعود عرضه مى‏گردد.
 
مقدمه:
»
هيچ كس نمى‏تواند آمريكا و آزاديهايش را بفهمد، مگر اين‏كه آگاه باشد و تأثيرى را كه دين به طور مستقيم بر روى ساخت و ايجاد اين كشور گذاشته و مى‏گذارد، درك كند...«.
جيمز ون - آمريكاى امروز
 
 
بذر اين كتاب هنگامى كه در دهه نود قرن گذشته در ايالات متحده زندگى مى‏كردم، در وجودم كاشته شد. يكى از روزها وقتى كانالهاى تلويزيونى را مى‏گرفتم، نگاهم بر روى آگهى كانال سى.بى.ان متوقف شد، »پات رابرتسون« واعظ تلويزيونى را مى‏ديدم كه از فرارسيدن پايان تاريخ و دومين ظهورمسيح سخن مى‏گفت و مردم را پند و اندرز مى‏داد. مدتى برنامه‏هاى ايستگاههاى تلويزيون مذهبى كه »كليساى تلويزيونى« ناميده مى‏شوند، مرا به خود مشغول داشتند. اين ايستگاهها براى بينندگان آمريكايى موعظه و پند ارائه مى‏دهند و زمينه رفتن به كليسا جهت خواندن نماز را فراهم مى‏نمايند، همچنين اخبار و ميزگردهاى مذهبى(1) پيرامون نظر شريعت و دين درباره ازدواج، طلاق، تربيت، كودكان، سقط جنين وكانديداهاى انتخابات را پخش مى‏كنند.
 
در تمام اين برنامه‏ها ملاحظه كردم، اسرائيل نگين انگشتر برنامه‏هاى آن شبكه‏هاى »مسيحى« است؛ چون عنوان مى‏شد كه حمايت از اسرائيل و پشتيبانى از اشغال قدس توسط اين كشور، فريضه‏اى مذهبى است و به عبارت ديگر تأسيس اسرائيل گامى قبل از ظهور مسيح است. امّا گام آخر، ساخت هيكل(معبد) بر بالاى قبه صخره نزديك مسجد الاقصى است.
   
كنجكاوى مرا واداشت تا از مجتمع شبكه سى.بى.ان در »ويرجينيا بيتز« ديدن كنم. مجتمع، ساختمانى يازده طبقه بود كه دانشگاه »ريجينت«(2)، را نيز دربرمى‏گرفت، اين دانشگاه، دانشگاهى مسيحى بود كه به دانشجويان خود مدرك دانشگاهى در رشته‏هاى حقوق، علوم سياسى و روزنامه نگارى اعطا مى‏كرد. در آستانه مجتمع آيه 14، اصحاح 24 انجيل متى، توجه مرا به خود جلب كرد:
 »
تلاوت كتاب مقدس، به شما اين بشارت را مى‏دهد، و اين نشانه ايست براى تمام ملل در سراسر جهان، سپس نهايت فرا مى‏رسد«.
 
در كتابخانه ساختمان نيز آيه 25 اصحاح هشتم سفر در عهد قديم را ملاحظه كردم:
 »
اكنون، اى خدا، خداى اسرائيل، وعده خود را كه به بنده‏ات، داوود، پدرم دادى و با او در آن باره سخن گفتى حفظ كن، آنجا كه گفتى: در مقابل من از مردان تو،كسى كه بر تخت اسرائيل بنشيند، نابود مى‏شود«.
 
در راهرو مقابل كتابخانه نيز، تابلويى ديوارى نظر مرا به خود جلب كرد كه دژهاى چهارگانه ديده شده در خواب يوحنّا پيرامون »روز داورى در رستاخيز« رابه تصوير مى‏كشيد. در »لابى« تابلوى ديوارى ديگرى ملاحظه مى‏شد كه جنگ »هارمجدون«(3) ميان »يأجوج و مأجوج« (4)را  به تصوير مى‏كشيد، جنگى كه قبل از ظهور مسيح به وقوع مى‏پيوندد. در ميان آن حال و هوا و آن سمبل يهودى مسيحى، همراهم برايم توضيح داد كه هدف دانشگاه ريجنت و شبكه سى.بى.ان آماده ساختن آمريكا و آمريكاييها براى ظهور مسيح است. هم‏چنين گفت كه شبكه سى.بى.ان داراى ايستگاهى به نام »ستاره‏هاى اميد« در جنوب لبنان است كه برنامه‏هاى خود را از آنجا پخش مى‏كند تا زمينه را براى ظهور مسيح فراهم نمايد.(5)

   
در روز 19 آوريل 1993 كنجكاوى من به اوج خود رسيد، چون اين روزى بود كه آتش جمعيت »ديويدى‏ها« در »واكو« برافروخته شد و 74 تن از اعضاى جمعيت كه در ميان ايشان رهبر جمعيت »ديويد كورس« نيز مشاهده مى‏شد، خودكشى كردند. آنها اعتقاد داشتند با اين كار اوامر خداوند را جهت فرارسيدن پايان تاريخ و ظهور مسيح به مورد اجرا مى‏گذارند. نكته قابل توجه و مهم اين بود كه هنگام به خاكسپارى كورس، تابوت او را با پرچم اسرائيل و نه پرچم آمريكا پيچيده بودند!
 
در دومين سالگرد آتش سوزى جمعيت ديويدى در واكو، در 19 آوريل 1995، »تيموتى مك وى« به انتقام كشته شدن ديويد كورس و يارانش، اقدام به منفجرساختن ساختمان پليس فدرال در »اوكلاهاما« نمود. او اعتقاد داشت، اين آتش سوزى ريشه در نقشه‏اى شيطانى و جهانى دارد كه بر خلاف سفارشات خداوند بوده و ظهور مسيح را به تعويق مى‏اندازد.
   
مسئله اينجاست كه اين حادثه در ايالات متحده آمريكا به وقوع مى‏پيوندد كه براى تمدن غرب، هنر جدايى كليسا از دولت (دين از سياست) را از زمان تصويب لايحه قانونى ايالت ويرجينيا در سال 1777 (پيش از يك دهه قبل از انقلاب فرانسه) ارائه داد. لايحه‏اى كه تصويب آن باعث شد ايالات متحده آمريكا دين رسمى و يا كليساى رسمى نداشته باشد.
   
اولين اصلاح و تعديل در قانون اساسى آمريكا در سال 1801 به وقوع پيوست و هدف آن، بنابرآنچه كه رئيس جمهور وقت آمريكا عنوان كرده بود: »ايجاد حدّفاصل و ديوار ميان كليسا و دولت است ... همانگونه كه مسيحيت آمريكايى از بُعد سياسى با فردگرايى و فلسفه »او را به حال خود رها كن كار كند يا كار نكند« (آزادى اقتصادى از ديد آدام اسميت) موافقت كرد تا تبديل به آن چيزى شود كه »رابرت« آن را خداى »مذهب و دين مدنى« ناميد.
 
اين موضوع مرا به اين سمت سوق داد كه پيرامون دو موضوع به تحقيق بپردازم:
   
موضوع اول: مذهب آمريكاييها. 95% آمريكاييها اعتقاد دارند كه خدا هست و از ميان هر 5 نفر 4 نفر به معجزه و زندگى پس از مرگ و تولد حضرت مسيح از دامان پاك حضرت مريم (پاكدامنى حضرت مريم) اعتقاد دارند. هم چنين 82% آمريكاييها خود را اصولگرا و مذهبى تلقى مى‏كنند، در حالى‏كه اين نسبت در بريتانيا 55%، در آلمان 54% و در فرانسه 48% است. امّا نسبت افرادى كه در آمريكا هر هفته به كليسا مى‏روند 44% است، در حالى‏كه در آلمان 18%، بريتانيا 14% و فرانسه 10% است.(6)
 
موضوع دوم: جانبدارى و حمايت آمريكاييها از اسرائيل. فرهنگ آمريكايى عنوان مى‏كند كه فرهنگ يهودى - مسيحى(7) بر پايه تقاليد و آداب و رسوم اخلاقى و مذهبى يهودى و مسيحى يا »ميراث يهودى - مسيحى« استوار است. موضوعى كه در پايان معنايى سياسى يافت و به توافق، همراهى و همگامى ارزشهاى آمريكايى و اسرائيلى ترجمه شد.
 
از اينجا بود كه فرضيه پژوهش شكل گرفت و آن چگونگى تفسير و تشريح مذهبى شدن و يهودى شدن آمريكا بود.
   
مذهبى شدن و يهودى شدن آمريكا با شكل‏گيرى و نشو و نماى آن ارتباط پيدإ؛  مى‏كند. مهاجران اوليه آمريكا را »اورشليم« جديد يا »كنعان جديد« تلقى كردند و خود را به عبرانيهاى قديم تشبيه نمودند، كه ا ز ظلم و ستم فرعون (جيمز اوّل پادشاه انگليس) فرار كردند و از سرزمين مصر (انگليس) به جست‏وجوى سرزمين موعود جديد گريختند، به اين ترتيب، تعقيب و بيرون راندن سرخپوستان توسط مهاجران پروتستان در دنياى جديد (آمريكا) بسان تعقيب و بيرون راندن عبرانيهاى قديم توسط كنعانى‏ها در فلسطين بود.
   
بدين ترتيب، شهرك نشينان از پندها و سفارشات حكايات (سفر خروج) چراغى فراراه خود در تدوين قانون اساسى آمريكا ساختند. بنابراين بندگى در مصر، بيرون رانده شدن، سرگردانى، وارد شدن به سرزمين موعود، قتل عام ساكنان آن و ... تاريخ پيشين و آينده‏اى براى ملت جديد برگزيده خداوند در سرزمين جديد موعود شد.
   
تبديل دنياى جديد به اسرائيل جديد، هدف اصلى طرح شهرك نشينان پروتستانى پورتانى اوليه بود. آنها هميشه در انگلستان خواب تطبيق و اجراى شريعت تورات را مى‏ديدند و هنگامى كه به آمريكا آمدند، رؤياى دولتى را در سر پروراندند كه دستورات و فرمانهاى خداوند بر آن حكومت كند، حتى مورخى چون »جان فيسك« مى‏گويد:
 »
همين كه مى‏بينى تاريخى در آمريكا ساخته مى‏شود، ملاحظه مى‏كنى كه آن، تاريخى آمريكايى - يهودى است«.(8)
 
يهودى شدن »مسيحيت آمريكايى« در اصل به آن چيزى باز مى‏گردد كه ما آن را »مسيحيت يهودى« ناميديم و با ظهور »قديس پولس« دومين بنيانگذار مسيحيت پس از »يسوع« روى از ديده‏ها نهان كرد، امّا طى دوره اصلاح‏گرايى و انقلاب در اروپا ظاهر شد و رشد نمود و نقش مهمى پس از بازپس گرفتن اسپانيا توسط مسيحيان - كه در آن زمان در دست يهوديان به آيين مسيحيت در آمده يا »يهوديان مارانو« بود - بازى كرد.
 
با شروع قرن شانزدهم، تأثيرات مسيحيت يهود منجر به انتشار »ايده هزاره« (9) گرديد و تفسيرهاى جديد و نوينى از سفر دانيال (در عهد قديم) و رؤياى يوحنا (در عهد جديد) شد وبدين ترتيب يهوديان در نقشه خداوند جهت پايان تاريخ، كه شامل بازگشت يهود به فلسطين آنهم قبل از آمدن مسيح مى‏شد، جايگاه مهمى پيدا كردند. امّا حركت بزرگ مسيحيت يهود با جنبش اصلاح طلبانه پروتستانها در قرن شانزدهم ارتباط پيدا مى‏كند، به طورى كه پروتستانها اعتبار و آبروى يهوديان را به آنها باز گرداندند و عهد قديم (يهوديان) بالاترين منبع اعتقادى پروتستانها شد. با انقلاب پورتانى‏ها در قرن هفده يهودى شدن مسيحيت به اوج خود رسيد، پورتانى‏ها در گرامى داشت عهد قديم سنگ تمام گذاشتند و از دولت بريتانيا خواستند، قوانين تورات را به عنوان قانون اساسى كشور اعلام كند و آداب و رسوم يهوديت را جايگزين مسيحيت نمودند و حتى پا را از اين هم فراتر نهاده برخى از آنها نماز و كتاب مقدس را به زبان عبرى مى‏خواندند.
   
هنگامى كه مهاجران پورتانى اوّليه به دنياى جديد (آمريكا) رسيدند، اسطوره‏هاى ملّت برگزيده، سرزمين موعود و سرزمين اسرائيل چراغ راه و راهنماى ايشان بود، آنها نماز را به زبان عبرى مى‏خواندند و برفرزندان خويش نامهايى از داستانهاى تورات مى‏گذاشتند و اوّلين كتابى كه در آمريكا چاپ كردند، كتاب »مزامير داوود« (سرودهاى مذهبى داوود) بود.
   
به اين ترتيب، مسيحيتى كه با دومين گروه از مهاجران وارد آمريكا شد، مسيحيتى يهودى بود به عبارت ديگر »مسيحِ« يسوع ناصرى كه در رأس دين مسيحيت قرار دارد، تبديل به مسيحى يهودى يا يكى از پيامبران بى شمار قوم يهود شد. با تأثيرپذيرى از مسيحيت يهودى و با آغاز قرن هجدهم، اعتقاد به برانگيختگى يهود در فلسطين تبديل به يكى از اصول لاهوتى مهم پروتستانهاى آمريكايى شد، به طورى كه اعتقاد به مسيح منتظر و عصر هزاره خوشبختى جايگاه مهم و بارزى در اعتقادات اين مسيحيان پيدا كرد.
   
با ورود آمريكا به دوره رشد و بيدارى بزرگ مذهبى در دهه 40 قرن نوزدهم، مسيحيت صهيونيسم از مسيحيت يهود زاده شد و با هدف قراردادن فرهنگ و سياست آمريكا آنها را ملزم كرد به فريضه برپايى اسرائيل (برانگيختگى يهود) و حمايت از آنها، به عنوان فريضه‏اى الهى و فرهنگى و در نهايت سياسى. به اين ترتيب صهيونيسم آمريكايى دهه‏ها پيشتر گوى سبقت را از صهيونيسم هرتزلى در زمينه برپايى اسرائيل ربود و اين يكى از دلايل تفسير كننده حمايت آمريكا از برپايى اسرائيل در سال 1948 وسپس پشتيبانى آمريكا از اسرائيل است. اين حمايت و جانبدارى، الهى و فرهنگى است كه در جان و روح و سياست آمريكاييها، سالها قبل از ظهور صهيونيسم يهودى و لابى يهودى - كه هر روز بيش از پيش بر قدرت و نفوذ آن افزوده مى‏شود، بى آن كه به احساسات مسيحيان صهيونيست آمريكايى توجه كند - نفوذ كرده است.
   
بنابراين براى بحث و گفت‏وگو پيرامون مذهبى شدن و يهودى شدن آمريكا مى‏بايست، بر جنبش احياى مذهبى در آمريكا كه در بيست و پنج سال آخر قرن بيستم به وقوع پيوست تمركز نمود و به آن توجه كرد. از سال 1976 ايالات متحده آمريكا شاهد به قدرت رسيدن مسيحيت سياسى و مسيحيت اصولگرا بود كه اصطلاحاً »راست مسيحى« يا »مسيحيان راستگرا« ناميده مى‏شدند. اين مسئله باعث شد تا هزاران نفر از جوانان آمريكايى به »مسيحيان دوباره زاده شده« تبديل شوند و نظرسنجى مؤسسه »گالوپ« آشكار ساخت كه پنج و يك سوم آمريكاييها غسل تعميد را دوباره انجام دادند. (مسيحيان دوباره زاده شده) و پيروان كليساهاى افراطى و تندرو افزايش يافت و شبكه‏هاى تلويزيونى مذهبى يا »كليساهاى تلويزيونى« تأسيس شدند ... اين موج به كاخ سفيد نيز كشيده شد، به گونه‏اى كه رئيس جمهور وقت آمريكإ؛ث عع  »كارتر« اعلام كرد كه او »مسيحى دوباره زاده شده« است. به قدرت رسيدن مسيحيت سياسى واصولگرا با به قدرت رسيدن مسيحيت صهيونيسم، به ويژه پس از پيروزى اسرائيل در جنگ ژوئن 1967 و اشغال قدس توسط آن، ارتباط پيدا مى‏كند و اين مسئله‏اى است كه مسيحيت صهيونيستى آمريكا آن را تأكيدى بر درستى و راستى پيش‏گوييهاى تورات و مقدمه نزديك بودن ظهور مسيح تلقى كرد، به اين ترتيب مسيحيت صهيونيسم داراى سازمانهاى مخصوص به خود شد كه وسايل گروههاى فشار »لابى« را به خدمت گرفت تا بر افكار عمومى و كنگره آمريكا با هدف تأكيد بر مشروع بودن دولت اسرائيل و حمايت اقتصادى و نظامى و سياسى از آن (به عنوان فريضه‏اى الهى و اخلاقى - آمريكايى) و يهودى كردن قدس به عنوان شهرى كه مسيح پس از ظهورش از آنجا بر جهان حكومت مى‏كند، تأثير بگذارد. قدرت يافتن جناح راست مسيحى در دهه هشتاد و نود هم ادامه يافت، تا اين كه رأى دهندگان به آن در انتخابات رياست جمهورى و كنگره تبديل به قدرت مؤثر و با نفوذى شدند. اين جناح 25% آراء را در ايالات متحده آمريكا به خود اختصاص مى‏دهد (حدود ده برابر آراء يهود). در راه سلطه(10) بر ميدان و عرصه سياسى آمريكا، جناح راست مسيحى با جناح راست سياسى در حزب جمهورى‏خواه متحد شد تا حزبى را تشكيل دهند كه به »حزب‏اللَّه« معروف شد، اين مسئله با افزايش نقش راستگرايان مسيحى كه شامل كاتوليكهاى آمريكايى و پروتستانها مى‏شد، همراه شد و باعث شد تا »يهوديت مسيحى« ويژگى و صفتى جدايى‏ناپذير، لاهوتى، اخلاقى و فرهنگى براى آمريكا شود، به اندازه‏اى كه هر كس در توصيف آمريكا صفت »يهوديت« را به مسيحيت اضافه نمى‏كرد، زبانش قطع مى‏شد. اين موضوعى بود كه طى و پس از انتخابات رياست جمهورى و نمايندگان در سال 1992 به وقوع پيوست و آمريكاى يهودى - مسيحى شاهد به قدرت رسيدن »بوش« بود، با وجود اين كه در دوره رياست جمهورى »بوش« شاهد سقوط اتحاد جماهير شوروى سابق و پيروزى آمريكا در جنگ خليج فارس بوديم.
   
دهه نود شاهد تثبيت و تحكيم سازمانهاى اصولگراى مسيحى تحت نامها و عنوانهاى مختلف از قبيل »ائتلاف مسيحيان«، »احياى اصولگرايى«، »مجلس مطالعات خانواده«، »تمركز بر خانواده«، »ائتلاف ارزشهاى سنتى« و ... بود؛ هم‏چنين گروهها و جمعيتهاى زور و خشونت ظاهر شدند و براى تخريب و از بين بردن سيستم اجتماعى و سياسى و تأسيس دوباره آن بر اساس تعاليم و اصول كتاب مقدّس روى به قتل و كشتار و خونريزى آوردند تا زمينه بازگشت و ظهور مسيح را فراهم آورند.
    »
سيستمهاى« مسيحيت سياسى و اصولگرا فقط به آماده ساختن جامعه آمريكا براى بازگشت مسيح اكتفا نكردند، بلكه رسالت آنها، رسالت جهانى و صليبى بود و نقش آن فقط به سياست داخلى محدود نمى‏شد، بلكه در سياست خارجى آمريكا نيز داراى نقش مهم و مؤثرى شدند؛ چرا كه پشت سر حملات ايالات متحده عليه سازمان ملل و بدهيهاى صندوق بين المللى پول و صندوق جمعيت سازمان ملل قرار داشتند، همانگونه كه پشت سر تصويب قانون تحريم سرنگونى مذاهب نيز بودند، به اين ترتيب آماده ساختن جهان براى پايان تاريخ و دومين ظهور مسيح در چارچوب رسالت مسيحيت سياسى و اصولگراى آمريكا، قرار مى‏گرفت.
   
به قدرت رسيدن مسيحيت سياسى و اصولگرا در ايالات متحده در بيست و پنج سال آخر قرن بيستم با حوادثى جهانى همراه گرديد كه شامل احياى اصولگرايى در سه دين آسمانى اسلام، يهوديت و مسيحيت بود. اما مى‏توان ويژگيهاى(11) خاصى براى جنبش مسيحيت سياسى و اصولگراى آمريكا در نظر گرفت كه عبارتند از:
    1-
مسيحيت سياسى و اصولگرا در آمريكا »جنبشى پس لائيك« بود كه در جامعه‏اى »پس لائيك« ظهور كرد، جامعه‏اى كه لامذهبى را از دو قرن پيش مى‏شناخته و از يك قرن قبل در تمام زمينه‏هاى اجتماعى، چه در فضاى قانونى و سياسى و چه در ساير فضاها، با آن آشنا بوده و در آن ريشه دوانده بود. برعكس جوامع اسلامى كه وقتى پديده لامذهبى در اين جوامع ظهور كرد فقط نخبگان غربزده آن را در بر مى‏گرفت. يك مسلمان وظايف فردى و اصطلاحات قرآن را مى‏خواند، آنها را مى‏شناسد يا به راحتى آنها را به ياد مى‏آورد و در آن مسير گام بر مى‏دارد، چون مرجع كنونى وحال حاضر مذهبى آن است در حالى كه يك آمريكايى چون لامذهبى بر او تأثير گذاشته است، نياز به اين دارد كه وظايف فردى و اصطلاحات كتاب مقدّس را دوباره از نو بخواند و فراگيرد و سرانجام اين كه احياى مذهبى در آمريكا »غسل تعميد دوباره« از پايين (تأثير بر جامعه) يا از بالا (تلاش جهت تغيير نظام) بود.
    2-
جنبش مسيحيت سياسى و اصولگرا در آمريكا (برعكس جوامع اسلامى) در جامعه‏اى دمكراتيك زاده شد، به همين دليل مقيد و محدود به فرهنگ و آداب و رسومى دمكراتيك است. به همين دليل به خشونت و زور روى نمى‏آورد، مگر به وسيله گروههاى بى‏اهميت و خُرده‏پا، همچنين در معرض قلع و قمع و سركوب به سان جوامع اسلامى قرار نمى‏گيرد، مگر در موارد خاصى؛ مانند خودكشى. همچنين به قدرت رسيدن جنبش مسيحيت سياسى و اصولگراى آمريكا در جامعه‏اى دمكراتيك، آن را به سوى مبارزات سياسى به عنوان قدرت رأى دهنده مؤثر و حاكميت بر شوراهاى مدارس و شهرها در بسيارى از ايالتها سوق داد و باعث شد تا نمايندگانى در كنگره و ميان استانداران ايالتها داشته باشد.
   
غير از آن، راست مسيحى، در چارچوب سعى و تلاش خويش جهت »تعميد از بالا« اقدام به ارائه كانديداى خويش جهت حضور در انتخابات اوّليه حزب جمهورى‏خواه در سال 1988 نمود و او كسى نبود جز »پات رابرتسون«. اين تلاش در كانديداتورى اوّليه جهت شركت در انتخابات رياست جمهورى سال 2000 به وسيله معرفى »گرى پوير« كه در جنگ انتخاب كانديداهاى حزب جمهورى‏خواه پيروز شده بود، تكرار شد.
    3-
جنبش مسيحيت سياسى و اصولگراى آمريكا، در جامعه‏اى پسامدرنيسم و پساصنعتى ظهور نمود؛ به همين دليل توانايى خارق العاده‏اى داشت كه از زبان و تكنولوژى بسيار پيشرفته براى نشر رسالت خويش استفاده كند. اين مسئله در ابداع »كليساهاى تلويزيونى« واستفاده از »اينترنت« و »پست الكترونيك« جهت تأسيس شبكه‏هاى ارتباطى با ياران و پيروان خويش و حتى مردم عادى طى حملات انتخابى يا جمع آورى كمكها يا فشار بر اداره رياست جمهورى و كنگره نمود پيدا مى‏كند.
    4-
در جامعه سرمايه دارى كه بر اساس اصول آزادى ورقابت استوار است، نشو و نما يافت. به همين دليل ملاحظه مى‏كنيم، بر اساس منطق »بازار« فعاليت مى‏كند. به اندازه‏اى كه مى‏توان گفت به خاطر نبود »دين رسمى براى دولت« و يا كليساى ملّى، »بازار آمريكايى دين« وجود دارد كه در آن شبكه‏هاى مذهبى تلويزيونى (كليساهاى مرئى يا تصويرى) و دانشگاههاى الهيات و سازمانهاى بشارت دهنده و دستگاههاى چاپ كاغذى و الكترونيكى مسيحى با هم در قابت هستند.
    5-
جنبش مسيحيت سياسى و اصولگراى آمريكا بسان جنبش اسلامى شرايط اجتماعى را به مبارزه فرامى‏خواند. جنبش اسلامى به مبارزه با بدبختى و فقر مادى و اجتماعى مى‏پردازد، در حالى كه نوع آمريكايى آن به مبارزه با بدبختيهاى اجتماعى در جامعه‏اى مادى و آزاد، با وعده، به درمان اجتماعى از خداى واعظان تلويزيونى و دانشگاههاى الهيات و درمانهاى سحرآميز و التزام به قوانين خشك اخلاقى مى‏پردازد. قوانينى كه سقط جنين را منع و هم‏جنس بازى را تحريم كرده و روابط جنسى را محدود به ازدواج مى‏كند و كودكانى بر اساس اصول اخلاقى مسيحيت تربيت مى‏كند و آنها را از ارتكاب خلاف موارد فوق يا »پورنوگرافى« برحذر مى‏دارد.
   
بى‏شك هر كس كه به سياست داخلى و سياست خارجى آمريكا توجه دارد، مى‏بايست از تأثير دين آمريكايى و اين فرضيه كه اين كتاب بر اساس آن تأليف شده و عنوان مى‏كند: آمريكا كشورى »يهودى - مسيحى« است، آگاه و مطلع باشد. و بداند كه مسيحيت امريكايى از زمان پاى گذاشتن مهاجران پروتستانى پورتانى اوليه بر سواحل آمريكا، صبغه‏اى يهودى يافت و با اولين بيدارى و آگاهى بزرگ مذهبى در قرن نوزده تبديل به مسيحيتى يهودى شد و از آن تاريخ مسيحيت صهيونيسم از آن نشأت گرفت و نشو و نما يافت. با اين فرضيه اين كتاب، مسيحيت سياسى و اصولگرا، در آمريكا را در هفت فصل مورد بحث و بررسى و مناقشه قرار داده است:
   
فصل اول؛ مسيحى يهودى: اين فصل به ريشه‏هاى مسيحيت يهودى در تاريخ مسيحيت و تاريخ غرب مى‏پردازد و تحليل خود را از ظهور قديس پولس تا جنبش اصلاح طلبانه پروتستانها و سپس عصر انقلاب اروپا تا دوره امپرياليستى بريتانيا ادامه مى‏دهد.
   
فصل دوم؛ مسيحى يهودى آمريكايى: اين فصل به بحث و بررسى در نشو و نماى مسيحيت يهودى در آمريكا و سپس تبديل شدن آن به مسيحيت صهيونيستى تا برانگيخته شدن دولت اسرائيل مى‏پردازد.
   
فصل سوم؛ احياى دينى و مسيحيت صهيونيستى: اين فصل بحث و گفت‏وگو پيرامون آغاز جنبش احياى مذهبى در ايالات متحده آمريكا از دهه پنجاه و سپس به قدرت رسيدن راديكالهاى افراطى در دهه هفتاد و ارتباط آن با به قدرت رسيدن مسيحيت صهيونيستى در آمريكا را در بر مى‏گيرد.
   
فصل چهارم؛ به قدرت رسيدن راست مسيحى و لابى مسيحى صهيونسيتى: اين فصل به بررسى نحوه به قدرت رسيدن راست مسيحى در دهه هشتاد طى حكومت ريگان، رئيس جمهور اسبق آمريكا و آمادگى وى جهت برافروختن »هارمجدون« به عنوان اوّلين قدم جهت آمادگى براى ظهور مسيح و تشكيل و ايجاد لابى مسيحى صهيونيستى مى‏پردازد.
 
فصل پنجم؛ حزب‏اللَّه و پيروزى يهودمسيحيت: اين فصل اتحاد ميان راست مسيحى و راست سياسى در حزب جمهورى‏خواه در دو دوره بوش و كلينتون و سلطه و حاكميت يهود مسيحيت و جنگ فرهنگى كه بر جان و روح آمريكا حاكم است و امتداد و نفوذ مسيحيت صهيونيستى را در ميان كاتوليكها نشان مى‏دهد.
   
فصل ششم؛ اصولگرايى و خشونت: مسيحىِ يهودى و مسيحىِ مسيحى، اين فصل به بررسى سازمانهاى اصولگرا و گروهها و جمعيتهاى خشونت مقدسى مى‏پردازد كه براى براندازى رژيم اجتماعى و سياسى حاكم و جايگزين ساختن رژيمى كه از كتاب مقدس كمك مى‏گيرد، فعاليت مى‏كنند تا بدان وسيله زمينه بازگشت و ظهور مسيح را فراهم نمايند.
   
فصل هفتم؛ رسالت جهانى صليبى: اين فصل نقش مسيحيت سياسى و اصولگرا در سياست خارجى از طريق حمله به سازمان ملل متحد و صندوق بين المللى پول و خلع سلاح و به ويژه حمله جهت تصويب قانون منع سرنگونى مذاهب به عنوان بخشى از رسالت جهانى خويش جهت آماده ساختن جهان براى ظهور مسيح را مورد بازنگرى قرار مى‏دهد.
 
در پايان: »مسيح يهود و پايان تاريخ« نقش دين در سياست آمريكا را در چارچوب طرح بزرگ‏ترى كه سالهاى قبل با هدف »تشريح و تفسير آمريكا« آغاز كرديم، تفهيم و تبيين كند.
 
كتاب تفكيك آمريكا كه در سال 1998 با هدف تفسير و تبيين و بررسى افكار و انديشه‏ها و تجربه انسانى آمريكا (گفتار و تمرين) تأليف شد، و پس از آن كتاب آمريكا رؤيا و سياست، برگه‏هاى تبعيدى آمريكايى كه در سال 1999، جهت بيان تضادهاى رؤياها و سياستها و در طرحهاى آمريكا، به چاپ رسيد، در اين راستا تأليف و چاپ شده‏اند. سپس اقدام به ترجمه كتاب پروفسور »والترا. ماك دوگان« به نام سرزمين موعود و دولت صليبى مشغول شدم كه به نقش آمريكا در سياستهاى جهانى طى دو قرن گذشته مى‏پرداخت.
 
اميدوارم، اين كتاب سهمى در فهم آمريكا و نقش جهانى آن به عنوان يك ابرقدرت و امكانات اين كشور و تأثيرات آن در بازيهاى سرنوشت ساز منطقه ما داشته باشد.

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 توسط محسـن | لينك ثابت |

آرماگدون،عوامفريبي و انتظار مهدي (ع




 

امين ميرزايي

 

 چند ماه‌ قبل‌ در ستوني‌ در صفحه‌ دو روزنامه‌ اطلاعات‌ به‌ اجمال‌ به‌ دستان‌ پشت‌ پرده‌ صهيونيسم‌ مسيحي‌ در اجراي‌ سناريوي‌ حمله‌ به‌ عراق‌ اشاره‌ كردم‌. همچون‌ اغلب‌ موارد جز شمار معدودي‌ از آگاهان‌ به‌ اين‌ مسأله‌ واكنش‌ نشان‌ ندادند و آسوده‌ از كنار آن‌ گذشتند. چند روز پيش‌ و پس‌ از پخش‌ مصاحبة‌ تلويزيوني‌ يكي‌ از مشهورترين‌ كشيشان‌ صهيونيست‌ از سوي‌ شبكه‌  CBS  آمريكا، برخي‌ روزنامه‌ها به‌ اظهارات‌ وي‌ واكنش‌ نشان‌ دادند و او را از هم‌پيمانان‌ سياسي‌ بوش‌ خواندند. اما اين‌ بار نيز كسي‌ از حقايق‌ پشت‌ پرده‌ اين‌ بازي‌ سخني‌ نگفت‌. از آنجا كه‌ اين‌ بنده‌ از جمله‌ كساني‌ بوده‌ام‌ كه‌ براي‌ نخستين‌ بار در ده‌ ساله‌ اخير از نقش‌ پنهان‌ مسيحيت‌ صهيونيستي‌ سخن‌ گفته‌ام‌ و دو واژه‌ «آرماگدون‌» و «پروتستانتيسم‌ صهيوني‌» نخستين‌ بار از طريق‌ مقالات‌ مختلف‌ اين‌ نويسنده‌ به‌ ادبيات‌ ژورناليستي‌ ايراني‌ راه‌ يافته‌ و مع‌الاسف‌ توسط‌ برخي‌ تندروان‌ موج‌ سوار بر انحراف‌ تفسير و تبليغ‌ شده‌ است‌، بر خود فرض‌ مي‌دانم‌ به‌ نكات‌ ناگفته‌اي‌ در اين‌ باره‌ اشاره‌ كنم‌.
 
سخن‌ به‌ گزافه‌ نگفته‌ايم‌ اگر دول‌ غربي‌ را در پيگيري‌ مسأله‌ «آخرالزمان‌» از ما شيعيان‌ به‌ مراتب‌ فعال‌تر بدانيم‌. بازخواني‌ پرونده‌ «ميشل‌ نوستر آداموس‌» از سوي‌ اورسن‌ ولز در فيلم‌ «مردي‌ كه‌ آينده‌ را ديد»، تنها يكي‌ از حلقه‌هاي‌ مشهور اين‌ تلاش‌ است‌ كه‌ اخيراً برخي‌ جامعه‌شناسان‌ و كارشناسان‌ امور ارتباطي‌ كشورمان‌ هم‌ بر آن‌ تفطن‌ يافته‌اند. حال‌ آنكه‌ اين‌ زنجيره‌ حلقه‌هاي‌ ديگري‌ هم‌ دارد كه‌ برخي‌ به‌ پيش‌ از ساخت‌ اين‌ فيلم‌ ـ در دهه‌ هشتاد ـ و بعض‌ ديگر به‌ حوادث‌ قريب‌الوقوع‌ ماه‌هاي‌ آينده‌ مربوط‌ مي‌شود. طراحي‌ «جنگ‌ ستارگان‌» از سوي‌ دولت‌ ريگان‌ نيز از جمله‌ حلقات‌ مشهود اين‌ تئوري‌ است‌ كه‌ پس‌ از روي‌ كار آمدن‌ دولت‌ بوش‌ پسر، دوباره‌ در دستور كار مقامات‌ كاخ‌ سفيد قرار گرفته‌ است‌. در مقاله‌اي‌ كه‌ چهار سال‌ پيش‌ ترجمه‌ كردم‌ 1  و تا كنون‌ و بدون‌ اطلاع‌ اين‌ نويسنده‌ در چندين‌ و چند جا به‌ چاپ‌ مجدد رسيده‌ است‌، به‌ اين‌ موضوع‌ اشاره‌ شده‌ كه‌ مؤسسات‌ ديني‌ راستگرايان‌ مسيحي‌ از سال‌هاي‌ دهه‌ 80 ميلادي‌، مردم‌ كشورهاي‌ غربي‌ را به‌ ايمان‌ جمعي‌ به‌ وقوع‌ حادثه‌اي‌ بزرگ‌ در سرزمين‌ شام‌ توجه‌ داده‌اند. بنا به‌ پيش‌بيني‌ اين‌ گروه‌ از مفسران‌ كه‌ از جمله‌ مشاوران‌ عالي‌ كاخ‌ سفيد محسوب‌ مي‌شوند، در آينده‌ لشكري‌ از به‌ اصطلاح‌ دشمنان‌ مسيح‌ كه‌ بدنه‌ اصلي‌ آن‌ از ميليون‌ها نظامي‌ تشكيل‌ يافته‌، از عراق‌ حركت‌ مي‌كند و پس‌ از گذشتن‌ از رود خشك‌ فرات‌ به‌ سوي‌ قدس‌ رهسپار مي‌شود؛ اما نيروهاي‌ مؤمن‌ به‌ مسيح‌ راه‌ اين‌ لشكر را سد كرده‌، همگي‌ در دره‌اي‌ به‌ نام‌ آرماگدون‌ (يا همان‌ هرمجدّون‌) با همديگر برخورد خواهند كرد. به‌ پيشگويي‌ و بلكه‌ برنامه‌ريزي‌ نظامي‌ اين‌ دول‌ و به‌ منظور تسريع‌ در روند ظهور مسيح‌ يهودي‌، وقوع‌ نبردي‌ هسته‌اي‌ در اين‌ منطقه‌ اجتناب‌ناپذير است‌. جنگي‌ جهاني‌ كه‌ به‌ مرگ‌ ميليون‌ها نفر غير يهودي‌ و غير مسيحي‌ بينجامد. چيزي‌ شبيه‌ اعتقاد غلط‌ برخي‌ افراد در كشور خود ما كه‌ تسريع‌ ظهور حضرت‌ حجت‌(عج‌) را به‌ دامن‌ زدن‌ به‌ فساد و تباهي‌ منوط‌ مي‌دانند.
 
جالب‌ توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ اغلب‌ نظريات‌ تئوري‌پردازان‌ به‌ نام‌ آمريكايي‌ در جهت‌ توجيه‌ منطقي‌ اين‌ رويداد جهت‌ گرفته‌ كه‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌ مي‌توان‌ به‌ نظريه‌ مشهور هانتينگتون‌ با عنوان‌ «برخورد تمدن‌ها» اشاره‌ كرد. نكته‌ مهم‌ و جالب‌ توجه‌ ديگر، حضور برخي‌ اسامي‌ در ميان‌ باورمندان‌ به‌ اين‌ تئوري‌ است‌ كه‌ از جمله‌ سياستگزاران‌ فعلي‌ ايالات‌ متحده‌ محسوب‌ مي‌شوند و البته‌ از حدود سه‌ دهه‌ پيش‌ به‌ اين‌ سو ـ يعني‌ از اوايل‌ دهه‌ 70 ميلادي‌ ـ در جهت‌ تحقق‌ اين‌ نقشه‌ تلاش‌ مي‌كرده‌اند. في‌المثل‌ دانلدرامفلد و بوش‌ پدر و پسر كه‌ هر دو از همفكران‌ دو كشيش‌ صهيونيست‌ هتاك‌ به‌ پيامبر اسلام‌(ص‌) يعني‌ جري‌ فال‌ ول‌ و پت‌ رابرتسون‌ هستند. انتخاب‌ بوش‌ پدر و پسر به‌ رياست‌ جمهوري‌ ايالات‌ متحده‌ به‌ پيشنهاد و حمايت‌ فال‌ ول‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ و فال‌ول‌ همان‌ كسي‌ است‌ كه‌ در طول‌ سي‌ سال‌ گذشته‌ رهبري‌ موج‌ نوي‌ صهيونيسم‌ مسيحي‌ را در ايالات‌ متحده‌ به‌ عهده‌ داشته‌ است‌. دو شبكه‌ تلويزيوني‌ پت‌ رابرتسون‌ و جري‌ فال‌ول‌ به‌ طور متوسط‌ قريب‌ به‌ بيست‌ ميليون‌ خانوار را تحت‌ پوشش‌ دارند و اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ اغلب‌ ناظران‌، شمار معتقدان‌ به‌ وقوع‌ جنگ‌ هسته‌اي‌ آرماگدون‌ را تا هفتاد ميليون‌ نفر تخمين‌ مي‌زنند.
 
عمده‌ دليل‌ باورمندان‌ به‌ الهيات‌ آرماگدون‌، وجود آياتي‌ در كتاب‌ مكاشفات‌ يوحناست‌ كه‌ به‌ تلويح‌ از وقوع‌ جنگي‌ در دره‌ مجدو و با حضور سپاهياني‌ از ملل‌ مختلف‌ سخن‌ مي‌گويند. از آنجا كه‌ از جمله‌ اين‌ حاضران‌ سپاهياني‌ از بابل‌ ـ عراق‌ كنوني‌ ـ و همچنين‌ شمال‌ آفريقا هستند و هم‌ از آنجا كه‌ در كتب‌ «عهد عتيق‌» و «جديد» سخني‌ از نژاد زرد گفته‌ شده‌، امروزه‌ براي‌ تطبيق‌ اين‌ عناوين‌ بر دول‌ يا ملت‌هاي‌ كشورهايي‌ چون‌ عراق‌ و ايران‌ و ليبي‌ و سودان‌ و از سوي‌ ديگر چين‌ و كره‌ شمالي‌ تلاش‌ معتنابهي‌ صورت‌ مي‌گيرد. چنانكه‌ حتي‌ نظريه‌پردازاني‌ رسمي‌ چون‌ هانتينگتون‌ عمده‌ دليل‌ لزوم‌ اتحاد ملل‌ غربي‌ را، نزديكي‌ قريب‌الوقوع‌ تمدن‌هاي‌ كنفوسيوسي‌ و اسلامي‌ مي‌دانند. دوست‌ عزيز ما جناب‌ سيد امير حسين‌ اصغري‌ در مقاله‌اي‌ جداگانه‌ به‌ تطبيق‌ اين‌ تئوري‌ها اقدام‌ كرده‌اند و تلاقي‌ خطوط‌ اصلي‌ نظريات‌ تافلر، فوكوياما و هانتينگتون‌ را با تبليغات‌ كشيشان‌ صهيونيست‌ آمريكايي‌ نشان‌ داده‌اند.
 
نكته‌ مغفول‌ عنه‌ همه‌ اين‌ جهت‌گيري‌ها، انطباق‌ كامل‌ پيشگويي‌هاي‌ دو كتاب‌ يوحنا (سنت‌ جان‌) يعني‌ مكاشفات‌ و انجيل‌، بر وجود مقدس‌ امام‌ عصر(عج‌) است‌ كه‌ در ادامه‌ مطلب‌ به‌ اجمال‌ به‌ آن‌ اشاره‌ خواهيم‌ كرد، اما پيش‌ از ورود به‌ آن‌ بحث‌ تحليلي‌ اشاره‌ به‌ سابقه‌اي‌ تاريخي‌ ضروري‌ به‌ نظر مي‌رسد.
 
قوم‌ يهود از ديرباز در آرزوي‌ تحقق‌ حكومت‌ جهاني‌ خود تلاش‌ مي‌كرده‌اند. از جمله‌ تمهيدات‌ اين‌ قوم‌ در جهت‌ تسريع‌ حاكميت‌ جهاني‌ يادشده‌، تشكيل‌ انجمن‌هاي‌ سري‌ و فرقه‌هاي‌ مذهبي‌ خاص‌ بوده‌ است‌. فراماسونري‌ و فرقه‌هايي‌ چون‌ بابيه‌ و بهائيه‌ (كه‌ اين‌ دومي‌ هم‌ اينك‌ نيز در اسرائيل‌ پايگاه‌ دارد) از جمله‌ اين‌ انجمن‌ها و فرقه‌ها هستند. مع‌الاسف‌ انديشوران‌ ديگري‌ از ساير اقوام‌ ـ به‌ خصوص‌ دين‌ مسيح‌ ـ هر از گاهي‌ به‌ شعارهاي‌ اين‌ گروه‌ از تندروان‌ يهودي‌ فريفته‌ شده‌ و با ورود برخي‌ آموزه‌هاي‌ يهودي‌ به‌ دين‌ خود به‌ اين‌ روند سرعت‌ بخشيده‌اند. نمونه‌ اين‌ التقاط‌ را در قرن‌ نخست‌ ميلادي‌ و پس‌ از عروج‌ عيسي‌(ع‌) شاهديم‌ كه‌ «پولس‌ رسول‌» عامل‌ اصلي‌ آن‌ به‌ شمار مي‌آيد. در مقاله‌اي‌ ديگر درباره‌ نقش‌ پولس‌، در تبعيد و انزواي‌ نخستين‌ وارث‌ عيسي‌(ع‌) يعني‌ پترس‌ (سن‌پيتر) يا همان‌ شمعون‌ ـ جد گرامي‌ حضرت‌ نرجس‌(ع‌) ـ سخن‌ گفته‌ و به‌ تفصيل‌ درباره‌ تطابق‌ حادث‌ سقيفه‌ با آنچه‌ در كليساي‌ سن‌پيتر گذشت‌ به‌ بحث‌ و بررسي‌ پرداخته‌ام‌. اين‌ نفوذ همه‌ جانبه‌ عناصر تلمودي‌ در كيش مسيحي‌ به‌ نحوي‌ است‌ كه‌ پس‌ از ظهور نبي‌ مكرم‌ اسلام‌(ص‌) و علي‌رغم‌ ذكر نام‌ شريفش‌ در كتب‌ عهد عتيق‌ و جديد، يهوديان‌ و مسيحيان‌ بسياري‌ از پذيرش‌ آن‌ حضرت‌ سر مي‌پيچند و عربي‌ بودن‌ و نه‌ عبري‌ بودن‌ آن‌ نبي‌مكرم‌ را عمده‌ دليل‌ اين‌ سرپيچي‌ معرفي‌ مي‌كنند. همين‌ حادثه‌ در آينده‌ نيز به‌ وقوع‌ خواهد پيوست‌. به‌ عبارتي‌ ورود عناصر يهودي‌ در كيش‌ مسيحي‌ به‌ حدي‌ است‌ كه‌ از موعود منتظر اديان‌ چهره‌اي‌ مشوه‌ ارائه‌ داده‌ و مردمان‌ را به‌ انتظار پادشاهي‌ اسرائيلي‌ كشانده‌ است‌. بي‌مناسبت‌ نيست‌ كه‌ در آستانه‌ سال‌ دو هزار و با طرح‌ مسأله‌  Y2k  و پيشگويي‌هاي‌ نوستراداموس‌، تب‌ مهاجرت‌ به‌ سرزمينقدس‌ شدت‌ گرفت‌ و عده‌ معتنابهي‌ از فرقه‌هاي‌ اهل‌ كلرادو و اوكلاهما به‌ اين‌ سرزمين‌ مقدس‌ سفر كردند. در چند سال‌ گذشته‌ و تحت‌ تأثير تبليغات‌ صهيونيستي‌، شمار بسياري‌ از فيلم‌سازان‌ غربي‌ به‌ همين‌ واقعه‌ پرداخته‌اند و سري‌ فيلم‌هاي‌ جنگ‌هاي‌ ستاره‌اي‌ جورج‌ لوكاس‌، يا آثاري‌ از قبيل‌ روز استقلال‌، آرماگدون‌، ترميناتور و به‌ ويژه‌ فيلم‌ سينمايي‌ ماتريكس‌ به‌ تبليغ‌ مجدد همين‌ عناوين‌ و در پوششي‌ از داستان‌هاي‌ علمي‌ ـ تخيلي‌ پرداخته‌اند. في‌المثل‌ از سرزمين‌ موعود فيلم‌ ماتريكس‌ ياد مي‌كنيم‌ كه‌ همان‌  ûzion  يا «صهيون‌» است‌! اين‌ روند كه‌ با ساخت‌ فيلم‌هاي‌ عظيمي‌ چون‌ «ده‌ فرمان‌» و «بن‌هور» در آستانه‌ تشكيل‌ دولت‌ صهيونيستي‌ آغاز شده‌، در دو سال‌ گذشته‌ شتابي‌ روزافزون‌ گرفته‌ و همه‌ آنچه‌ در جهان‌ واقع‌  و پس‌ از حادثه‌ يازدهم‌ سپتامبر اتفاق‌ افتاده‌، ترجمان‌ عملي‌ همان‌ سناريوست‌.
 
اين‌ البته‌ امر تازه‌اي‌ نيست‌. دويست‌ و اندي‌ سال‌ قبل‌ نيز چنين‌ حركتي‌ توسط‌ كشيشي‌ مسيحي‌ به‌ نام‌ ويليام‌ ميلر انجام‌ گرفت‌ كه‌ متعاقب‌ آن‌ گروه‌ كثيري‌ از مسيحيان‌ «ادونتيست‌» به‌ ظهور قريب‌الوقوع‌ عيسي‌(ع‌) در ماه‌ مارس‌ سال‌ 1844 ميلادي‌ باور يافتند. اين‌ تاريخ‌ به‌ علت‌ عدم‌ وقوع‌ پيش‌بيني‌ ميلر به‌ نام‌ «حسرت‌ بزرگ‌»  (The great disappointment)  خوانده‌ مي‌شود. نمونة‌ ديگر، تلاش‌ چند ده‌ ساله‌ فردي‌ به‌ نام‌ «شبتابن‌ صبي‌»، خاخام‌ صهيونيست‌ خوش‌ سيمايي‌ است‌ كه‌ سال‌ 1648 را سال‌ ظهور مسيح‌ يهودي‌ مي‌دانست‌. شبتاي‌ اعلام‌ كرده‌ بود كه‌ روح‌ الهي‌ در او حلول‌ كرده‌ و او را نجات‌بخش‌ اسرائيل‌ و بنيانگذار دولت‌ يهود خوانده‌ است‌. جالب‌ آنكه‌ شبتاي‌ پس‌ از سفرهاي‌ گوناگون‌ به‌ كشورهاي‌ مختلف‌، عاقبت‌ به‌ عثماني‌ مي‌رود و با اختيار نامي‌ اسلامي‌ خود را «محمدباب‌» مي‌خواند! اين‌ «باب‌»، البته‌ با سيد باب‌ معروف‌ كه‌ فردي‌ ايراني‌ بوده‌ متفاوت‌ است‌. سفر او به‌ ازمير با اعتقاد روزافزون‌ مسيحيان‌ به‌ ظهور قريب‌الوقوع‌ موعود منتظر همراه‌ مي‌شود و شبتاي‌ با سوء استفاده‌ از اين‌ جو، خود را مسيح‌ يهوديان‌ و عيسويان‌ هر دو مي‌خواند. بنا به‌ اعتقاد پيروان‌ شتباي‌، او كسي‌ بود كه‌ در سال‌ 1666 عاقبت‌ به‌ ارض‌ موعود خواهد رفت‌ و دولت‌ يهود را در آنجا پايه‌گذاري‌ خواهد كرد. اين‌ دوران‌ همچنين‌ با ظهور خاخام‌ ديگري‌ به‌ نام‌ «نجمه‌ كوهين‌» مصادف‌ است‌ كه‌ او نيز خود را مسيح‌ يهود خوانده‌ و پيروان‌ خود را به‌ تشكيل‌ دولت‌ اسرائيل‌ به‌ عنوان‌ مركزي‌ براي‌ حكومت‌ جهاني‌ يهود دعوت‌ مي‌كرد.
 
به‌ نظر مي‌رسد اين‌ حوادث‌ تاريخي‌ در دو دهه‌ اخير به‌ نحوي‌ به‌ جامعه‌ غربي‌ بازگشته‌ و متأسفانه‌ گروهي‌ از هموطنان‌ مسلمان‌ ما را هم‌ زيركانه‌ فريب‌ داده‌ است‌. اين‌ نويسنده‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از محققان‌ مسأله‌ مهدويت‌، از موج‌ سواري‌ جماعتي‌ كه‌ به‌ گمان‌ انتظار وجود مقدس‌ امام‌ عصر، روحي‌ فداه‌، به‌ آسياب‌ دشمن‌ آب‌ همكاري‌ مي‌ريزند، به‌ شدت‌ اظهار برائت‌ كرده‌ و همه‌ كارشناسان‌ فن‌ را به‌ لزوم‌ بحث‌ از آسيب‌شناسي‌ قضيه‌ مهدويت‌ و پالايش‌ اين‌ مبحث‌ از عناصر تلمودي‌ هشدار مي‌دهم‌. استقبال‌ از جنگ‌ در شرايطي‌ كه‌ دشمن‌ صهيونيستي‌ خود را تا بن‌ دندان‌ مسلح‌ كرده‌ و بر انديشه‌ خام‌ گروهي‌ متعصب‌ سوار گشته‌، نه‌ نشان‌ شجاعت‌، بلكه‌ بهانه‌ دادن‌ به‌ دست‌ گروهي‌ است‌ كه‌ قائمه‌ مسيحيان‌ جهان‌ را در جهت‌ وقوع‌ يك‌ جنگ‌ صليبي‌ نوآيين‌، ساماندهي‌ كرده‌اند. در اين‌ بحران‌ صحبت‌ از «صلح‌ جهاني‌» و معرفي‌ چهره‌ حقيقي‌ و معصوم‌ امام‌ عصر به‌ عنوان‌ موعود «مشترك‌» اديان‌، وظيفه‌اي‌ است‌ بس‌ سترگ‌ كه‌ مع‌الاسف‌ به‌ شدت‌ به‌ آن‌ بي‌اعتنايي‌ مي‌شود. جامعه‌ جهاني‌ در حال‌ حاضر نيازمند دركي‌ متقابل‌ درباره‌ مسأله‌ موعود و فهم‌ وحدت‌ اين‌ موجود منتظر است‌. اين‌ بنده‌ در بسياري‌ از مقالات‌ خود به‌ انطباق‌ موعود منتظر مسيحيان‌ بر امام‌ عصر ما(عج‌)، تأكيد كرده‌ و به‌ همدلي‌ همه‌ اديان‌ در اين‌ باره‌ فرا خوانده‌ام‌.
 
در اين‌ مقام‌ نيز همگان‌ را به‌ مفاهمه‌ در اين‌ باره‌ فرا مي‌خواند و گويندگان‌ مذهبي‌ و نويسندگان‌ كتب‌ و مقالات‌ عامه‌ پسند را از پرداختن‌ به‌ موضوعات‌ اختلافي‌ و يا افتادن‌ در دام‌ فعاليت‌هاي‌ تبليغي‌ رسانه‌هاي‌ غربي‌ پرهيز مي‌دهم‌. هدف‌ فعلي‌ دشمن‌ ايجاد اختلاف‌ در ميان‌ پيروان‌ اديان‌ از طريق‌ برخوردهاي‌ ديني‌ و معرفي‌ حجج‌ ساختگي‌ براي‌ منتظران‌ مسيح‌ و مقتداي‌ او مهدي‌ است‌. امروزه‌ كم‌ نيستند سايت‌هاي‌ رايانه‌اي‌ و رسانه‌هاي‌ ديداري‌ و شنيداري‌ متعددي‌ كه‌ افراد شناخته‌ شده‌ يا كم‌ و بيش‌ ناشناخته‌اي‌ را به‌ عنوان‌ امام‌ عصر معرفي‌ مي‌كنند. چنانكه‌ از سوي‌ ديگر تلاش‌ بر تخريب‌ چهره‌ اين‌ افراد و ستاندن‌ محبوبيت‌ آنهاست‌. در اين‌ حالت‌ توجه‌ ساده‌انديشان‌ به‌ گروهي‌ خاص‌ از افراد به‌ عنوان‌ مصاديق‌ خاص‌ جلب‌ و پس‌ از شكست‌ محتمل‌ يا تخريب‌ وجهة‌ او، كليت‌ انديشه‌ انتظار زير سؤال‌ مي‌رود. چيزي‌ كه‌  در شب‌ ژانويه‌ سال‌ دو هزار ميلادي‌ و در بسياري‌ كشورهاي‌ جهان‌ با آن‌ مواجه‌ بوديم‌.
 
صهيونيسم‌ يهودي‌ و مسيحي‌ از يك‌ سو با معرفي‌ چند سال‌ آينده‌ به‌ عنوان‌ دوران‌ ظهور، سيستم‌ سياسي‌ حاكم‌ بر ايالات‌ متحده‌ را به‌ عنوان‌ يگانه‌ منجي‌ بشريت‌ تبليغ‌ مي‌كند و از سوي‌ ديگر با تراشيدن‌ موعودهاي‌ دروغين‌، اذهان‌ خام‌ ساده‌انديشان‌ را به‌ سوي‌ دست‌نشاندگان‌ مزدور خود متوجه‌ مي‌سازد. تقابل‌ بن‌لادن‌ با ايالات‌ متحده‌ بي‌ترديد يك‌ بازي‌ سياسي‌ است‌ كه‌ نمونه‌ نازل‌ آن‌ را در پيروزي‌ موقت‌ اعراب‌ در صحراي‌ سينا شاهد بوديم‌. پيروزي‌ ظاهري‌ و موقتي‌ كه‌ نتيجه‌ باطني‌ آن‌ حاكميت‌ چند ساله‌ انور سادات‌ رئيس‌ جمهور معدوم‌ مصر و امضاي‌ قرارداد صلح‌ كمپ‌ديويد بود. قرارداد صلحي‌ كه‌ پيروزي‌ صوري‌ اعراب‌ در جنگ‌ با اسرائيل‌ مقدمة‌الجيش‌ آن‌ و عامل‌ خواب‌ خرگوشي‌ مسلمانان‌ محسوب‌ مي‌شد. همين‌ بازي‌ در اثناي‌ جنگ‌ كويت‌ تكرار شد و ساده‌انديشي‌ تحليل‌گران‌ ناآگاه‌ كه‌ صدام‌ و بوش‌ پدر را در برابر هم‌ مي‌ديدند، به‌ استقرار نيروهاي‌ نظامي‌ غرب‌ در كل‌ منطقه‌ خليج‌ و تركيه‌ انجاميد. اگر انورسادات‌ فراماسونري‌ بود كه‌ در قالب‌ قهرمان‌ نبرد با اسرائيل‌ جلوه‌ كرد، صدام‌ نيز مزدوري‌ است‌ كه‌ از آبشخور سيستم‌ سياسي‌ غرب‌ تغذيه‌ مي‌شود.
 
در شرايط‌ خطير حاضر كه‌ ساخت‌ بناي‌ سليمان‌ (هيكل‌) سرعتي‌ روزافزون‌ به‌ خود گرفته‌ و اسرائيليان‌ كاشف‌ گوساله‌ زردي‌ كه‌ چند سال‌ پيش‌ در اورشليم‌ (بيت‌المقدس‌) پيدا شد، در جهت‌ تحقق‌ آن‌ تلاش‌ مي‌كنند، همنوايي‌ با مناديان‌ علائم‌ ظهور صهيوني‌، همراهي‌ با نظريه‌پردازان‌ سياسي‌ غربي‌ است‌. اين‌ همه‌ از ساده‌انديشي‌ دينداران‌ عوام‌ حكايت‌ مي‌كند كه‌ معرفت‌ امام‌ زمان‌ را با دامن‌ زدن‌ به‌ احساسات‌ عمومي‌ برابر مي‌گيرند. در متون‌ ديني‌ ما اگر چه‌ بر علايم‌ ظهور تأكيد شده‌؛ اما در عين‌ حال‌ توقيت‌ زمان‌ ظهور كفر و قائل‌ به‌ آن‌ كذاب‌ دانسته‌ شده‌ است‌ و شايد به‌ همين‌ علت‌ بر لزوم‌ كتمان‌ ديدار يار غايب‌ از سوي‌ مشافهان‌ و تكذيب‌ مدعيان‌ از سوي‌ مستمعان‌ تا به‌ اين‌ اندازه‌ تأكيد كرده‌اند. اشتباه‌ تاريخي‌ شيعيان‌ تندرو در زمان‌ امام‌ صادق‌(ع‌) باعث‌ شد تا در يك‌ فريب‌ عمومي‌، حكومت‌ عباسي‌ بر جان‌ ومال‌ و ناموس‌ مسلمانان‌ حاكم‌ شود و علي‌رغم‌ منع‌ مؤكد امام‌ صادق‌(ع‌) از همراهي‌ با مناديان‌ سياه‌ جامه‌ عباسي‌، علوياني‌ از زمره‌ سادات‌ حسني‌ آتش‌ بيار اين‌ معركه‌ شوند. امام‌ كه‌ از فرقه‌ پروري‌ دشمنان‌ آل‌ محمد(ص‌) خبر داشتند، ضمن‌ رد دعوت‌ ابومسلم‌ خراساني‌ اين‌ دسته‌ از سادات‌ ساده‌ انديش‌ را از همكاري‌ با عباسيان‌ بازداشتند؛ اما دريغ‌ و درد كه‌ به‌ اين‌ هشدار توجهي‌ نشد و بلكه‌ خود شيعيان‌ ـ تحت‌ تأثير انديشه‌ انتظار و شبهه‌ مصداقي‌ ـ به‌ فرق‌ مختلف‌ تقسيم‌ شدند. آيا جز اين‌ است‌ كه‌ محمد حنيفه‌
 
همان‌ امام‌ منتظر دانسته‌ شد و يا فرقه اسماعيليه‌ در عوض‌ قبول‌ امامت‌ امام‌ هفتم‌ (امام‌ كاظم‌(ع‌)) برادر متوفاي‌ آن‌ حضرت‌ را به‌ عنوان‌ مهدي‌ منتظر به‌ امامت‌ برگزيدند؟ شرايط‌ كنوني‌ شيعيان‌ به‌ ويژه‌ در عراق‌ به‌ دوران‌ حساس‌ انتقال‌ دولت‌ اموي‌ به‌ عباسي‌ بسيار شبيه‌ است‌ و دريغ‌ است‌ كه‌ آگاهان‌ به‌ همان‌ راهي‌ بروند كه‌ ساده‌انديشان‌ عهد عباسي‌ با قبول‌ شعار «الرضا من‌ آل‌ محمد(ع‌)» به‌ آن‌ سو كشيده‌ شدند.
 
ماه‌هاي‌ آينده‌ آبستن‌ حوادثي‌ است‌ كه‌ عبور از آنها جز به‌ درايت‌ شيعيان‌ منتظر از يك‌ سو و قائمه‌ مسيحيان‌ با ايمان‌ از سوي‌ ديگر ممكن‌ نيست‌. مهدي‌ و مسيح‌ به‌ همه‌ آزادانديشان‌ جهان‌ تعلق‌ دارند و ايجاد هرگونه‌ تقابل‌ صوري‌ در پيروان‌ آنها همان‌ خواسته‌اي‌ است‌ كه‌ طراحان‌ تز حكومت‌ جهاني‌ صهيون‌ دنبال‌ مي‌كنند.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 توسط محسـن | لينك ثابت |

بازى‏هاى رايانه‏اى، سلاح تبليغاتى





 

استفان پيلت1

 


 چكيده:
بازيهاى رايانه‏اى را نبايد صرفاً پديده‏اى براى سرگرمى كودكان و نوجوانان دانست. اين بازيها اغلب به ابزار تبليغاتى مهمى در دست ارتشهاى مهاجم و سركوبگر به ويژه ارتش آمريكا تبديل شده‏اند و در بطن خود، هدف و بيانى سياسى را دنبال و القا مى‏كنند.
 
بازيهاى رايانه‏اى از اين پس، بخشى از چشم‏انداز فرهنگى به‏شمار مى‏روند. براى آن‏كه به صحت اين گفته مطمئن شويم، كافى است به گفتمان رسانه‏ها و طبقه سياسى گوش فرا دهيم. به‏هنگام گشايش كلبه رايانه‏اى در Futuroscope در شهر پوانيه فرانسه در روز 19 آوريل 2003، ژان - پير رافارن به حمايت از صنعت بازيهاى رايانه‏اى شتافت و از تأسيس يك مدرسه ملى براى رسانه‏هاى ارتباط زنده، در آينده نزديك خبر داد و حتى سخن از »جمهورى رايانه‏اى« به‏ميان آورد.
 
در اوايل دهه نود، طى جنگ خليج‏فارس، بسيارى از روزنامه‏نگاران، اين مناقشه را مشابه يك بازى رايانه‏اى توصيف كردند: نه يك قطره خون، نه يك عراقى و نه  حتى يك آمريكايى ديده نشد كه در وسط صحنه (جنگ) و يا در وضعيتى باشد كه با تصوير يك جنگ پاك و براق - آنگونه كه تصاوير بازسازى شده بر روى شبكه‏هاى تلويزيونى به توصيف پيشروى نيروهاى متحد مى‏پرداختند - مبانيت داشته باشد.
اين پنداشت درباره جنگ دوازده سال بعد، اين‏بار در شكلى مختصر، تكرار شد. جرج دبليو بوش در روز 6 فوريه 2003 به وضوح اين واقعيت را باجمله معروف خود (بازى تمام شد Game is over The) بيان كرد، و ژاك شيراك آن را با ظرافت خاصى واگويى كرد: it ,is not over It's not a game (اين يك بازى نيست و تمام نشده است). يك ژنرال ارتش آمريكا، با لحنى صادقانه‏تر، به تاكتيكى نظامى اشاره كرد كه از بازى رايانه‏اى PacMan اقتباس شده بود.2
اين جملات مى‏تواند براى طرفداران بازيهاى رايانه‏اى لذتبخش باشد، چرا كه اين سخنان را مدرك مى‏يابند دال بر اينكه بازى مورد علاقه آنها ديگر پديده‏اى ناشى از روزمرگى شمرده نمى‏شود، اما اين امر، اشتباه وخيمى است.
هدف از اين آدرس دادنها، از زبان نظاميان يا نزديكان آنها، چيزى جز كاستن از زشتيهاى جنگ نيست. در جهان مجازى، هيچ‏كس زخمى نمى‏شود و كشته‏ها نه خانواده‏اى دارند و نه دوستى. تقريب ميان تقدير مجازى و واقعيت، هدفى جز »واقعيت‏زدايى« از اعمال محكوم و نامشروع ندارد.
زمانى كه به محصولات بصرى - تفريحى كنونى مى‏نگريم، به وضوح معلوم مى‏شود كه ابزارى براى تبليغات هستند، ابزارى سياسى همانند هر رسانه ديگر. بازى رايانه‏اى فقط يك تفريح بى‏خطر نيست، بلكه رسانه‏اى براى بيان ميان است. لذا منطقى است كه استفاده از آن در جهتى به دور از اهداف ظاهرى و اوليه باشد، درست همانگونه كه در برخى كشورها از تلويزيون، راديو، سينما و مطبوعات نوشتارى چنين استفاده‏اى شده و مى‏شود. اين نوع استفاده از بازيهاى رايانه‏اى در جهت اهداف سياسى، از آن جهت بيشتر مزورانه است كه رمزها و مآخذ آن بر عموم مردم ناشناخته باقى‏مانده است. همه مى‏دانند كه يك بازى رايانه‏اى چيست، اما در نهايت تعداد اندكى از والدين قادرند فرزندان خود را در كشف اين رسانه همراهى كنند و به همين دليل، تحت تأثير قرار دادن آنها باز هم آسان‏تر است.
با گسترش شتاب آميز بازى جنگ، حلول تطبيق واقعيت به دنياى مجازى خيلى سريع از طريق نماد هويت ملى، يعنى پرچم، تحقق يافت. در اينجا با بازيهايى كه موضوع تاريخى دارند، مانند برخى بازيهاى جنگهاى تاريخ استعمار،3 روبه‏رو نيستيم، بلكه سخن از بازيهايى است كه از نظر سياسى »هدايت شده« هستند، و طوفان صحرا (Conflict Desert Storm) نماد آنهاست.
بازى كننده در برخى واقعيتهاى جنگ غوطه‏ور مى‏شود. او اردوگاه خود را انتخاب نمى‏كند؛ او تجسم يك سرباز آمريكايى يا انگليسى است كه مأموريتش آزادسازى عراق از يوغ ديكتاتورى است. تصويرى شدن بازى، ما را در بطن عمليات فرو مى‏برد، در حالى كه يك موضوع كاملاً روشن است: دشمن يعنى سرباز عراقى.
اين بازى به هنگام عرضه شدن (13 سپتامبر 2002 در اروپا)، نه تأملى در پى داشت و نه مخالفتى. فروش آن، آزادانه انجام مى‏شود و فقط به افراد زير شانزده سال توصيه نمى‏شود. اين بازى، بى‏آن‏كه تزلزلى در انديشه‏هاى پذيرفته شده ايجاد كند، فرد بازى كننده را در موضوع دفاع از نظم جهانى قرار مى‏دهد.
عرضه بازى »بازگشت به قلعه ولفن اشتاين« (Return to Castle Wolfenstein)، با پيچيدگى و ظرافت بيشترى انجام گرفت. بازى كننده، تجسم يك سرباز آمريكايى در جنگ جهانى دوم است. او به درون كاخهاى نازيها نفوذ مى‏كند و با سربازان اس.اس. رودررو مى‏شود، در پيچ راهروها مى‏توان برخى صليبهاى شكسته را مشاهده كرد.
خيلى‏ها فكر مى‏كردند كه اين بازى مبلغ ايدئولوژى ناسيونال - سوسياليستى (نازى) است. اولين مشاجره قلمى در سال 1992، به هنگام عرضه Wolfenstein-3D آغاز شد، در حالى كه به اين بازى برچسب يهودى ستيزى و نازى‏دوستى زده بودند. به هنگام ارائه بازى »بازگشت به قلعه ولفن اشتاين« در نوامبر 2001 نيز همين استدلال پيش كشيده شد. اين مباحث بى‏پايه بود: چه در بازى »طوفان صحرا« و چه در »بازگشت به قلعه«، يك ديدگاه جانبدارانه حاكم است.
در هر دو بازى، فرد بازيكن در نقش يك سرباز آمريكايى ظاهر مى‏شود. تفاوت اين دو، ريشه در نوع برخورد دارد. در بازى طوفان صحرا، از مرگ، پلشت‏زدايى شده و فرد بازى كننده نماد خير است. در »بازگشت به قلعه ولفن اشتاين«، با انبوه جلوه‏هاى ناهنجار روبه‏رو مى‏شويم (به قربانيان شكنجه شده برمى‏خوريم) و بازى بسيار واقع‏گرايانه‏تر و خونين‏تر است. از اين نظر، »بازگشت به قلعه ولفن اشتاين«، هر چند قدرى بيش از اندازه به اين جنبه ناهنجارى تكيه دارد، اما كم‏تر از بازى »طوفان صحرا« تبليغاتى است. نسخه آن لاين »بازگشت به قلعه ولفن اشتاين« حتى مى‏تواند جنبه تاريخى مهم‏ترى به اين بازى ببخشد، چرا كه در آن مى‏توان واقعيت پياده كردن نيروها را هم از ديد متحدين و هم از ديد آلمانى‏ها به عينه مشاهده كرد. و اما نقطه عطف اين پديده، يك بازى رايانه‏اى است كه توسط ارتش آمريكا طراحى شده و به صورت رايگان بر روى شبكه اينترنت قرار گرفته است و نام آن »ارتش آمريكا« (www.americasarmy.com) است. اين بازى كه 4 ژوئيه 2002 عرضه شد، بازى كننده را به يك سرباز آمريكايى تبديل مى‏كند. ارتش علناً مقاصد خود را در آن به نمايش گذاشته و توضيح داده است كه هدف اين بازى، جذب بيشترين تعداد از جوانان به سوى مشاغل نظامى است. براى بازى كردن، بايد بر روى پايگاه اينترنتى ارتش ثبت نام انجام گيرد. بيش از يك ميليون نفر تا كنون ثبت نام كرده‏اند كه از اين تعداد، گويا 600 هزار نفر دوره‏هاى آموزشى را به پايان رسانده‏اند.4
 
 ديدگاه آمريكايى
طراحان بازى (متشكل از نظاميان واقعى) كه براى دومين سال پياپى در نمايشگاه بازى رايانه‏اى لس‏آنجلس (E3) از 13 تا 16 ماه مه 2003 حضور داشتند، تحولات آتى اين بازى را اعلام كردند: استقرار وسايط نقليه جديد، مأموريتهاى جديد و نيز حضور افراد غير نظامى در بازى.
افرادى كه در انتظار باز شدن درها بودند، به تماشاى يك برنامه شبيه‏سازى شده، از جمله هنگ صد و يكم نيروى هوايى، در مقابل دربهاى نمايشگاه پرداختند، كه اين نيز شاهدى بر دغدغه آميختن واقعيت و جهان مجازى بود.
ارتش آمريكا ماهرترين برنامه‏نويسها را جذب كرده، تواناترين موتورهاى بازى را خريدارى نموده و نيروهاى خود را از طريق اين بازى رايانه‏اى به استخدام درآورده و آموزش داده است. اين تهاجم كه از طريق سياسى هدايت مى‏شود، با مخالفت چندانى روبه‏رو نشده است. بزرگ‏ترين طراحان و ناشرين به گام برداشتن در همين راستا ادامه مى‏دهند: از ابتداى عمليات نظامى در عراق (20 مارس 2003)، شركت سونى با عجله تمام مارك Shock and Awe (شوك و بهت) را بر روى محصولات خود نصب كرد كه هدف احتمالى آن طراحى يك بازى رايانه‏اى به همين نام است. پس از اين خبر، موجى از انتقادها سونى را واداشت تا ايده مارك‏زنى را كنار بگذارد، اما هيچ چيز مانع از آن نخواهد بود كه اين سازنده، به عنوان سلطان بازار بازيهاى رايانه‏اى، بازى‏اى را با موضوع جنگ عراق طراحى كند. شركت SCI ، طراح بازى »طوفان صحرا«، قبلاً اعلام نموده كه در حال تهيه ادامه اين بازى است. بازى »بازگشت به بغداد« Bagdad Back to بازى كننده را بار ديگر به مناقشه سال 1991 باز خواهد گرداند، آن هم مثل هميشه با ديدگاهى انحصارى، يعنى ديدگاه آمريكاييها.
 
انقياد صنعت بازيهاى رايانه‏اى در برابر ارتش و نظاميان، موضوعى مسلم است، هر چند برخى توليدات در اين عرصه، عامل بى‏ثباتى هستند و لذا خشن و خطرناك براى جوانان ارزيابى مى‏شوند. بازيهاى GTA3 و GTA Vice City كه از پرفروش‏ترينها در جهان هستند با انتقادهاى مستقيمى از سوى رسانه‏ها و دولتها روبه‏رو شده‏اند.
به عنوان مثال، ايالت واشنگتن قانونى به تصويب رسانده كه طبق آن اگر فروشنده‏اى، بازى‏اى رايانه‏اى به افراد خردسال بفروشد كه در آن مى‏توان مأمور پليس را كتك زد، به پرداخت 500 دلار محكوم خواهد شد. در جلد يك سرباز رفتن امرى پذيرفته است و حتى تشويق مى‏شود، اما به عهده گرفتن نقش تبهكارى كه براى مافيا كار مى‏كند، كم‏تر پذيرفته است.
تمام بازيهايى كه اندكى دردسرساز هستند با مانع‏تراشى روبه‏رو مى‏شوند. از جمله بازى Bunout، كه در آن بازى‏كننده هدايت يك خودرو پر سرعت را به دست مى‏گيرد و بايد با سرعت و مهارت تمام در ميان ترافيك شهرى حركت كند، اما اين بازى ممكن است رانندگان را تشويق به انجام همين اعمال در زندگى واقعى كند. بازى »وضعيت اضطرارى« متهم شده كه بازى كننده‏ها را به شورش سوق مى‏دهد. در مقابل، هيچ انتقادى عليه بازيهاى جنگى تبليغاتى انجام نمى‏گيرد.
بازى رايانه‏اى، رسانه‏اى است كه بيش از سى سال قدمت دارد، اما ميانگين سن بازى كنندگان حدود بيست سال است. از نظر فنى، مى‏توان از اين پس در اين بازيها به نقل داستانهايى پرداخت كه بسيار پيچيده‏تر از رويارويى ابدى ميان خير و شرّ هستند. بر هنرمندان [مستقّل] است كه براى ارائه اطلاعات و احساسات مختلف، انديشه‏هاى خود را تبليغ كنند: اين رسانه بايد توسط آنان تحول يابد، همانگونه كه در گذشته براى ادبيات و سينما چنين كردند. اما براى اين امر، روشنفكران بايد از قهر كردن با بازيهاى رايانه‏اى دست بردارند و ديگر آن را وسيله مختص كودكان فرض نكنند. عدم واكنش در مقابل انحراف كنونى، پذيرفتن اين امر است كه سرانجام بازى رايانه‏اى به سلاح بى‏صداى تبليغاتى تبديل شود و در ميليونها نسخه توزيع گردد.5

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 توسط محسـن | لينك ثابت |

نژاد برتر و ملت مقدس

 

 

مرتضى شيرودى
تفسير و نگرش خاص صهيونيست‏ها از ايده قوم برگزيده، به شكل‏هاى زير در پديد آمدن‏ صهيونيسم دخالت داشته است:
1. بر اساس متون دينى يهودى، يهود قوم برگزيده خداوند است؛ زيرا خدا به بنى‏اسرائيل وعده حكومت از نيل تا فرات را داده است. اين آموزه، تفسير كلام خداوند به حضرت ابراهيم عليه‏السلام است كه فرمود: «به اخلاف تو، اين سرزمين، از رود مصر تا شط بزرگ [يعنى‏] شط فرات را اعطا مى‏كنم». در واقع، كتاب مقدس يهوديان، آنان را «قومى كه خداوند كيفرشان داده و در همان حال برگزيده است» معرفى مى‏كند. به ديگر سخن، بر اساس متون دينى يهوديان، آنان عطيّه الهى‏اند و خداوند آنان را دوست مى‏دارد و از اين رو، آنان را از ميان مردم زمين براى اداره حكومت جهانى برگزيده است.1

انديشه مذكور در شرايط عادى و در وضعيت طبيعى به پديد آمدن صهيونيسم منجر نشده است؛ بلكه بزرگ‏نمايى و سياسى كردن آن، زاينده صهيونيسم است؛ زيرا: هرتصل، بنيان‏گذار صهيونيسم، فردى غير مذهبى بود. وى اعتراف كرد كه آرا و عقايدش متأثر از مذهب يهودى نيست؛ بلكه او انسان بى‏دينى است. در تأييد اين اعتراف، يورى اونرى (
Uri Avnery) عضوسابق مجلس اسرائيل، بر اين نكته پاى فشرد كه اكثريت جمعيت اسرائيل، بى‏مذهب و حتى ضد مذهب مى‏باشند.2

در تفسير برگزيده شدن قوم بنى‏اسرائيل و اعطاى حكومت نيل تا فرات به آنان از سوى خداوند، دو نظريه مطرح است؛

الف) وعده فوق كه به بنى‏اسرائيل داده شده، مربوط به زمان‏هاى گذشته است كه خانه به دوش بوده‏اند و پس از مدتى اين وعده (تشكيل دولت يهود) تحقق يافته است.

ب) اين وعده مربوط به آينده است؛ بدين‏گونه كه يك منجى ظهور مى‏كند و يهوديان را به ارض موعود مى‏برد و البته هنوز آن منجى ظهور نكرده است.3



2. يكى ديگر از دلايل يهوديان براى اثبات برگزيده بودن خويش، ويژگى‏هايى است كه به گمان آنان، تنها در يهوديان وجود دارد. يهوديان گمان مى‏كنند كه شباهتى به ملل ديگر ندارند و نژادشان پاك‏ترين و خالص‏ترين نژادهاست و به اين دليل، در سراسر تاريخ از پذيرش حاكميت و سلطه هر كسى جز پروردگار عالم سر باز زده‏اند. همچنين، يهوديان برآنند كه قوم يهود، ملّتى است بى‏مانند و آنان، نخستين مورّخان دنيا و تنها دارندگان فرهنگ مستقل در خاورميانه و جهان، گل سرسبد آفرينش، مردمى كوشا و توانا، اولين كاشفان حكومت جهانى خدا، نژاد برتر و ملت مقدس هستند و به دليل برخوردارى از اين ويژگى‏ها، بر ديگران مى‏بالند و خود را شايسته حكومت مستقل و يا مسلط بر جهانيان مى‏دانند.4

اگر بر فرض، اين گمان و اعتقاد آنان درست باشد، به هيچ روى موجب پديد آمدن حقى براى تشكيل دولت يهود و سلطه بر جهان نمى‏شود. افزون بر اين، تحقيقات نوين، برخوردارى يهوديان از ويژگى‏هاى مذكور را رد مى‏كند و اگر فرض شود كه اين ويژگى‏ها در يهود هست، اثبات وجود آنها در همه يهوديان ممكن نخواهد بود. ساكولو مى‏گويد: «خلوص و ناآلودگى مطلق [در يهود] وجود ندارد».5 چگونه مى‏توان پذيرفت كه آلودگى در يهود نيست؛ در حالى كه يكى از زمينه‏هاى پديد آمدن صهيونيسم، نجات يهود از آلودگى نژادى است؟ از اين رو، ساكولو به عنوان يك صهيونيست، يهوديانى را كه زنان غير يهودى مى‏گيرند، سرزنش و نفرين مى‏كند و مى‏كوشد آنان را از اين كارِ گناه آلود باز دارد.6

يهوديان مدعى‏اند كه خداوند در كتاب‏هاى دينى، به آنان وعده داده است كه روزى فرزندان و بازماندگان قوم برگزيده و در همان حال پراكنده يهود را از سراسر جهان به دور كوه صهيونِ اورشليم گرد مى‏آورد و آنان را براى هميشه از آوارگى نجات مى‏دهد و در فلسطين ساكن مى‏كند. خداوند اين وعده را توسط يك منجى الهى محقق مى‏سازد و بنابراين، نتيجه مى‏گيرند كه بازگشت يهوديان به ارض موعود، يك آرمان مذهبى و حاكى از علاقه آنان به فلسطين و نيز نمايان‏گر تلاش يهوديان در همسان‏سازى سرنوشت هم كيشان است.7

در اين زمينه، صهيونيست‏ها جايگاه مذهبى فلسطين يا سرزمين موعود را بسيار بالاتر از آن چه هست، نشان مى‏دهند و از آن بهره بردارى سياسى مى‏كنند؛ به گونه‏اى كه ژنرال موشه دايان مى‏گويد: «اگر كتاب مقدس به ما تعلق دارد و اگر خود را به عنوان امت دينى كتاب [مقدس‏] تلقى مى‏كنيم، بايستى تمامى سرزمين‏هاى كتاب مقدس را در تملك خويش داشته باشيم». و به عقيده روژه گارودى، ايگال امير به امر خداوند و گروه خود، يعنى جنگاوران اسرائيل، اسحاق رابين را ترور مى‏كند؛ زيرا رابين بر خلاف عقايد دينى، در پى آن بود كه بخشى از سرزمين موعود(كرانه غربى رود اردن) را به اعراب تسليم كند.8

در نقد اين عقيده مى‏توان گفت: اگر وعده بازگشت به سرزمين موعود، كلام وحى باشد، اين به معناى سرزمينى جغرافيايى نيست؛ بلكه اعاده صهيون به يهود، اشاره به انعقاد نوعى پيمان با خداوند است. از اين رو، به نظر مى‏رسد كه فلسطين هيچ‏گاه سرزمين موعود يهودى نبوده است. شايد از اين روست كه مجمع اصلاح يهوديت در 1264ش./ 1885م. اعلام نمود كه انتظار بازگشت به فلسطين را ندارد يا برخى از آنان گفته‏اند: آمريكا و آلمان، صهيون يهوديان است. حذف كلمه صهيون در ادعيه مذهبى نيز نشان از بى‏پايگى اين عقيده دارد كه صهيون در فلسطين است.9


بنابراين، ادعاى صهيونيسم مبنى بر اين كه صهيون در فلسطين است، درست نيست؛ زيرا صهيونيست‏ها در اواخر قرن سيزدهم شمسى / اوايل قرن بيستم ميلادى، فلسطين را پس از بررسى و رد مناطقى چون سورينام، كنيا، اوگاندا، قبرس، موزامبيك، آرژانتين، كنگو، آنگولا، طرابلس ( ليبى) و صحراى سينا10 به عنوان مكانى براى تأسيس حكومت يهود برگزيده‏اند. نتيجه اين كه آنان حتى به اندازه يهوديان ،در انديشه فلسطين نبوده‏اند و نيز اين كه صهيون براى صهيونيست‏ها مهم نبوده است و اين موضوع، با اعتراف لئو پنسكر (
Leo pinsker)، صهيونيست مشهور، به اين كه «ما فقط به قطعه زمينى نياز داريم كه... اعتقاد به خدا و كتاب مقدس... را به آن جا ببريم» و نيز بااين اعتراف هرتصل كه تلاش او براى تأسيس دولت يهودى، يك برنامه استعمارى است، روشن‏تر مى‏گردد.11 افزون بر آن چه گذشت، زمينه‏هاى ديگرى نيز در زايش صهيونيسم دخيل بوده‏اند كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مى‏شود.



الف) ماجراى آلفرد دريفوس؛ وى (متوفاى 1314ش./ 1935م.) افسر يهودى ارتش فرانسه بود كه در 1273ش./ 1894م. متهم به تحويل مدارك نظامى محرمانه و مهمى به آلمان شد. او در همين سال دستگير، محاكمه و به حبس ابد محكوم گشت؛ ولى در 1278ش ./ 1899م. تبرئه گرديد و در 1285ش./ 1906م. به خدمت فرا خوانده شد. اين ماجرا از يك سو، موج تازه‏اى از يهودآزارى و از سوى ديگر، يهودگرايى را در اروپا شدت بخشيد. اگر چه ماجراى دريفوس، نزاعى ميان گروه‏هاى چپ و راست فرانسه تلقى مى‏شد، امّا صهيونيسم، آن را به عنوان يكى از مظاهر آزار و ستم بر يهوديان مطرح ساخت. همين ماجرا، اثرى عميق بر افكار هرتصل گذاشت، و وى را به يافتن يك راه حل اساسى براى رهانيدن و نجات يهوديان از ظلم و ستم كشاند. در پى آن، وى طرح تأسيس يك كشور يهودى را به عنوان راه حلى براى نجات يهوديان از يهودآزارى، در كتاب «يهود و دولت» خويش مطرح كرد.12



ب) جنبش‏ها و گروه‏هاى صهيونى؛ يكى ديگر از زمينه‏هاى ظهور صهيونيسم، تأسيس و تداوم فعاليت‏ها و جنبش‏هاى صهيونى است. از مهم‏ترين اين گروه‏ها و جنبش‏ها، گروه عشّاق صهيون و جنبش بيلو13 بودند كه در نخستين سال‏هاى دهه 1260ش./ 1890م. در روسيه پديد آمدند و به سرعت در كشورهاى ديگر گسترش يافتند. جنبش بيلو، متأثر از آرا و نظريه‏هاى پنسكر، رهبر عشاق صهيون بود؛ امّا رنگ صهيونيستى بيشترى نسبت به عشاق صهيون داشت؛ به گونه‏اى كه نخستين مهاجرت گروهى به فلسطين، از ابتكارات اين جنبش است. در مجموع، نتيجه تلاش‏هاى تقريباً پانزده ساله گروه عشاق صهيون و جنبش بيلو، ظهور هرتصل و نگارش كتاب «دولت يهود» است. هرتصل، براى نيل به هدف تأسيس كشور يهودى، جنبش‏ها و سازمان‏هاى پراكنده صهيونيستى را در كنفرانس بال، زير چتر سازمانى واحد (سازمان جهانى صهيونيسم) گرد آورد.14



ج) نگاه منفى اروپا به يهود؛ اروپاييان با نگاهى منفى به يهوديان مى‏نگريستند. از نظر آنان، يهوديان موجوداتى پست، ملتى فرومايه، استثمارگران اصلى اقتصاد اروپا، ناتوان در همسانى با ديگران، نژادى با زاد و ولد فراوان و عناصرى فقير و انگل بودند و به عقيده بالفور، آنان دشمنانى بودند كه حضورشان در تمدن غرب به فلاكت آن مى‏انجامد. بنابراين، اروپاييان، تاب تحمل آنان را نداشتند و بر آن شدند تا يهوديان را از اروپا اخراج و در يك سرزمين خارجى، مانند فلسطين، ساكن كنند. در اين صورت، يهوديان فقير و انگل، با حراست از كانال استراتژيك سوئز به ابزارى سودمند براى غرب مبدل مى‏شدند.15



د) ناتوانى يهود در همسانى اجتماعى؛ زندگى اجتماعى يهوديان در اروپا، همراه با مشكلات و موانعى بود. يكى از اين مشكلات و موانع اين بود كه يهوديان توانايى هماهنگى و همسانى با جامعه غرب را نداشته، براى پاس‏دارى از آداب، سنن و عقايد يهودى، علاقه‏اى از خود نشان نمى‏دادند ،و چون ناچار بودند، توان و نيروى خويش را در عمران و آبادانى تمدن غرب - تمدنى كه در آن عنصرى بيگانه بودند - به كار گيرند، هيچ‏گاه خشنود نبوده‏اند. از اين رو، به سوى نظريه تأسيس دولت مستقل يهودى كه مى‏توانست آنان را از شرّ غرب رهايى بخشد، گرايش يافتند.16



ه) ادعاى پاسدارى از دين؛ در دوره رنسانس‏17 و انقلاب صنعتى غرب، حصار زندگى گتويى يهوديان فروريخت. اين امر مواجهه و برخورد يهوديان با فرهنگ غير خودى و تضعيف عقايد دينى را در پى داشت و از قدرت پاسخ گويى يهوديت به نيازهاى نوين مردم يهودى كاست. در نتيجه، گروهى كه به ظاهر در پى حفظ هويت ملى و مذهبى يهود بودند، تحت تأثير عوامل گوناگون و به ويژه نفوذ استعمارگران، به سياسى كردن يهوديت، يعنى آفرينش صهيونيسم پرداختند. در دست‏يابى به اين هدف، حفظ انسجام نسبى يهوديان و ممانعت از تفرقه آنها ضرورى بود.18



و) حقوق و آزادى‏هاى مدنى؛ تحولات اجتماعى در غرب پس از عصر نوزايى، به گسترش حقوق مدنى و ترويج آزادى‏هاى سياسى و توسعه شعارهاى برابرى و برادرى همگانى انجاميد. اين موضوع به يهوديان امكان داد تا در پرتو فضاى ايجاد شده، به تقويت عناصر ناسيوناليستى يهوديت، همچون نژاد، خون، مذهب، وطن و زبان يهودى بپردازند. به عنوان مثال، بسط و رشد آزادى سياسى، موجب دست كشيدن يهوديان آلمانى از زبان محلى «يديش» و روى آوردن به زبان عبرى گرديد. خلاصه اين كه بهره‏گيرى از عناصر ناسيوناليستى براى خلق صهيونيسم، در پرتو گسترش حقوق مدنى غربى به وقوع پيوست.19



ز) شكست دادن عثمانى‏ها؛ تجزيه و نابودسازى امپراتورى عثمانى از اهداف استعمارگران بود؛ زيرا تجزيه يك امپراتورى مسلمان، افزون بر اين كه شكست دشمن و حريفى ديرينه به شمار مى‏رفت، بازار مصرف مواد اوليه و موقعيت اقتصادى نوينى را براى استعمارگران - به ويژه بريتانيا به عنوان بزرگ‏ترين دولت استعمارى - فراهم مى‏آورد. به اعتراف سرهنگ جورج گاولر (
George Gauler) - حاكم انگليسى استرالياى جنوبى - فلسطين به عنوان محور، مركز عصب و قلب دنياست. بنابراين، تصرف و تصاحب آن توسط هر يك از كشورهاى رقيب، ضربه‏اى هول‏ناك بر پيكر بريتانيا وارد مى‏ساخت.20



ح) انديشه ملت واحد؛ ترويج انديشه ملت واحد، در بارورى صهيونيسم سهيم بوده است. در ترويج و تزريق اين انديشه، كسانى چون اسحاق نيوتن‏21 و روسو22 داراى سهمى بزرگ مى‏باشند. در نوشته‏هاى كانت‏23 و فيخته‏24 نيز يهوديان به عنوان يك ملت اندام‏وار (ارگانيك) يا واحد معرفى شده‏اند. كوشش‏هاى آنان منجر به نگارش كتاب سرزمين جلعاد(چاپ 1259ش./ 1890م.) و تولد سرود هاتيكوه‏25 به معناى اميد شد كه اولى بر لزوم اسكان يهوديان در يك سرزمين معين پاى مى‏فشرد26 و دومى بر حركت صهيونيسم به سوى فلسطين‏27 اصرار داشت.

بديهى است كه عوامل ديگرى همچون نقش مهاجرت‏هاى يهوديان به نقاط گوناگون جهان، تحريف متون دينى و سكوت روحانيان مذهبى و نيز خاموشى و بى‏تفاوتى مسلمانان و حكومت‏هاى اسلامى، در پديد آمدن صهيونيسم را نبايد به فراموشى سپرد.



تا زمان كنفرانس بال در 1277 ش./ 1898م. زمينه‏هاى ذهنى و فكرى انديشه يك دولت صهيونيستى فراهم آمد و پس از آن، حركت‏هاى عملى و عينى قابل توجهى از سوى صهيونيست‏ها براى تأسيس يك دولت يهودى آغاز و به انجام رسيد.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 توسط محسـن | لينك ثابت |

نوشته هاي پيشين

« افسانه جومونگ» کار صهیونیست هاست! انیمیشنهای هدفمند یهود صهيونيسم و شبكه‏هاي تلويزيوني جهاني‏ تراست موسيقي يهود چگونه شما را به ترنّم وا مي‏دارد تهاجم فرهنگی ماهواره!!؟؟ صهيونيسم و توليد تبليغات تجاري عيسي، اصلاح‌گر بني‌اسرائيل رسانه‏هاي گروهي +


نکته امروز:

منوي اصلي

وبلاگ من
پست الكترونيك
آرشیو مطالب

آرشيو موضوعي

سينما و صهيونيسم"؟
آرماگدون
حافظ و مهدویت
یهود و بعثت پیامبر
یهود و آمریکا
ديانت يهود
صهيونيست‏ عليه يهود
ديانت يهود
يهود و سينما
اشاعه فساد
نقش فرق مختلف در ایران
صنعت هرزه­نگاري آمريکا
رسانه‏هاي گروهي
اصلاح‌گر بني‌اسرائيل
تبليغات تجاري
تهاجم فرهنگی
موسیقی و یهود
صهيونيسم و شبكه‏هاي تلويزيوني جهاني‏
ماهواره!!؟؟
انیمیشن و صهیونیست


آرشيو

شهریور 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


لينکستان

سحاب
زودیاک
من یک یهودی ام
بهائیت
ولایت
یهود شناخت
مسیح یهودی
سینما و صهیونیسم
صهیون پژوه
اسرائیل و سازمان یهود
صهیونیسم و جهان اسلام
بیداری
وبلاگ تخصصی مسائل فلسطین و اسرائیل و یهود
برترین زن
محبان المهدی(عج)
تحليل محتواي سينما صهيونيست
یهود، صهیونیسم، هولوکاست
قالب وبلاگ رایگان و حرفه ای ترین قالب ها

نويسندگان


طراح قالب

Designer
Powered By
BLOGFA

Template Designer: Themeweblog.blogfa.com